سه شنبه, 23 مهر 1398

هفته‌نامه شماره 577:  22 مهر ۱۳۹۸

روایت پاسارگاد از خانواده‌ای که سه بچه معلول دارند

من مادرم طاقت ندارم

 نجمه محمود‌آبادی

«اکرم» سرسفره‌ی صبحانه نشسته و نان و پنیر و چای شیرین می‌خورد. موهایش را مصری کوتاه کرده است و تلی، موهای مشکی‌اش را به عقب برده است. واکرش کنار دستش است. مادرش به استقبالم می‌آید. موهای سپیدش را با روسری گل‌گلی پوشانده است. اتاق دو دختر دیگرش را نشانم می‌دهد. اتاق دخترها تا اندازه‌ای گرم‌تر از معمول است. تلویزیونی گوشه‌ی اتاق روشن است و کسی به آن توجهی ندارد. مادر می‌خواهد صدای تلویزیون را کم کند اما به جای آن زیادش می‌کند. بعد دستپاچه می‌شود و انگشت می‌گذارد روی دکمه‌ی تغییر کانال و کانال‌ها با سرعت زیاد یکی بعد از دیگری تغییر می‌کنند. مادر گیج و سردرگم بی‌خیال می‌شود و تلویزیون را خاموش می‌کند. اتاق پنجره‌ای کوچک دارد رو به خیابان و نور خورشید از همین پنجره وارد اتاق می‌شود. سال‌هاست دخترها در این اتاق زندگی می‌کنند و جز در و دیوار این اتاق جای دیگری را ندیده‌اند.

دختر چشمان درشتش را دوخته به روبه‌رو و با موجود خیالی حرف می‌زند. درباره‌ی مدرسه و معلم‌ها. گاهی هم حرف‌های موجود خیالی را نمی‌شنود: «چی؟». گاهی هم به حرف‌های موجود خیالی می‌خندد. خواهرش برایش چای می‌آورد: «داغه. خنک شد بخور». چای را می‌گذارد روی میز کنار دختر و می‌رود. دختر به موجود خیالی توضیح می‌دهد: «داغه. چای را نیار. می‌خورم، می‌سوزم». اما موجود خیالی دست بردار نیست. می‌خواهد به استکان چای دست بزند. دختر دوباره حرف‌هایش را تکرار می‌کند: «گفتم داغه. نیارش». «مونس» نشسته است روی تشکش و تکیه داده به دیوار و با موجود خیالی‌اش سر و کله می‌زند. تشکش کف اتاق است. او قبلا تخت داشته است و چون از روی تخت می‌افتاده حالا تخت را از اتاق بیرون برده‌اند و فقط تشک را برایش گذاشته‌اند. بلوز آبی و و شلوار مشکی تنش است. با موجود خیالی‌اش گرم حرف زدن است و کاری به کار ما ندارد.

روی تخت گوشه اتاق «ملیحه» خوابیده و توانی برای تکان خوردن ندارد. چشمانش را به سقف اتاق دوخته است و برخلاف مونس حرف نمی‌زند. انگشتان دستانش خم شده‌اند. حدود 35 سال دارد. موهای هر دو را تراشیده‌اند. مونس پنج سال از ملیحه کوچک‌تر است و میان حرف زدن‌هایش مدام ملیحه را صدا می‌کند: «ملی، ملی...» ملیحه جواب خواهر را می‌دهد: «چیه؟» اما مونس دیگر حرفی نمی‌زند و دوباره سرگرم موجود خیالی‌اش می‌شود. خواهرشان برای او هم یک استکان چای، گوشه‌ی تختش می‌گذارد: «الان مامان میاد بهت چای می‌ده».

مادر می‌آید. می‌نشیند کنار تخت ملیحه. دست راستش درد می‌کند و در اختیارش نیست. حتی نمی‌تواند لقمه غذا به دهان بگذارد: «دیروز رفته بودم مطب دکتر. گفت تاندوم‌های دستت پاره شده. دو تا آمپول زد توی کتفم و یکی توی آرنجم. 35 هزار تومن ویزیت دادم و 100 هزار تومن بابت تزریق آمپول‌ها. گفتم آقای دکتر چهار تا بچه معلول توی خونه دارم ازم این 100 تومن را نگیر. گفت هزینه‌اش 150 هزار تومن است به خاطر بچه‌های معلولت 50 تومن تخفیف دادم. 90 هزار تومن هم پول آمپول‌ها شد. وقتی برمی‌گشتم خونه پول نداشتم نون بخرم».

دست مادر از زحمت زیاد از کار افتاده: «‌بچه‌هام روز اول سالم بودن. پسر بزرگ‌ترم اکبر که حالا حدود 40 سال دارد، از روی پشت‌بام افتاد و دچار معلولیت شد. این سه تا، ملیحه، مونس و اکرم هم دچار بیماری عصبی- عضلانی به این روز افتادن. ملیحه و مونس تا 18 سالگی درس خوندن و مدرسه رفتن بعدش بیماری شروع شد. اولش وقتی راه می‌رفتن زمین می‌خوردن. بعد دیگه نتونستن راه برن، کم‌کم از جون افتادن و نتونستن حتی از سر جاشون بلند بشن. ملیحه حالا جاخواب است. مونس اما هنوز می‌تونه بشینه. اما هوش و حواس نداره.  دکترا گفتن ژنتیکی است و در اثر ازدواج فامیلی اتفاق افتاده. الان چند سال است که همین جور افتادن گوشه اتاق و دارند روز به روز بدتر می‌شن».

چشمان صبور و بردبار مادر پر از اشک می‌شود. با گوشه روسری‌اش چشمانش را پاک می‌کند: «روزگارم شب است. تمامی ندارد. چند بار در شب با پدرشان می‌آییم و ملیحه را پهلو به پهلو می‌کنیم. می‌گم بچم خشک شده اذیت نشه». 

مادر بلند می‌شود و پتو را از روی ملیحه کنار می‌زند و پاشنه پایش را که باند پیچی شده نشان می‌دهد: «بچه‌م زخم بستر گرفته. اگر باندش را باز کنم می‌بینید چه سوراخی توی پاش درست شده». بدن ملیحه مثل درخت خشکیده است، پوست به استخوان. گونه‌هایش گود افتاده و فقط دو چشم درشت مثل دو ستاره در تاریکی اتاق سوسو می‌زنند. 

خواهرشان می‌آید تا با کمک مادر، کمی زیر سر ملیحه را بلند کنند. زیر بغل‌های دختر را می‌گیرند و دختر از شدت درد ضجه می‌زند و می‌گرید. پشتی را که پشت سر دختر می‌گذارند و تکیه می‌دهندش، دختر آرام می‌گیرد. حالا چشمانش را، دو ستاره، به من می‌دوزد و با لکنت و صدایی که گویی از ته چاه می‌آید می‌پرسد: «اسمت چیه؟»

-«نجمه»

-«چکاره‌ای نجمه؟» 

-«خبرنگار»

حالا او خودش را معرفی می‌کند: «منم ملیحه هستم.» لبخند، لب‌های داغ بسته‌اش را پر می‌کند. سرش برای گردن نازکش سنگین است. مونس از دنیای خیالی‌اش جدا می‌شود و به ما نگاه می‌کند: «ملی، ملی...»

ملیحه جواب می‌دهد: «چیه؟»

-«اسمش چیه؟»

-«نجمه» 

مونس تکرار می‌کند: «نجمه» و به موجود خیالی‌اش می‌گوید: «اسمش نجمه، مادرم سگ بشه اگه دروغ بگم» و بعد شروع می‌کند به حرف زدن. حرف‌هایی نامفهوم و من نمی‌فهمم چه می‌گوید و مادر هم می‌گوید نمی‌داند: «چند وقتی است هوش و حواسش را از دست داده و از صبح تا شب حرف می‌زند. فقط اسم همکلاسی‌ها و معلم‌های مدرسه را از میان حرف‌هایش تشخیص می‌دیم. فکر کنم با آن‌ها حرف می‌زند».

پرستاری عصر تا عصر به کمک مادر می‌آید. برای تر و خشک کردن بچه‌ها: «من دیگه دستم از کار افتاده. نمی‌تونم تنهایی از عهده چهار تاشون بربیام. بچه‌های دیگرم که سالم هستند اصلا براشون مادری نکردم بس که گرفتار این چهار تا بودم. پرستارم هم روزگار خوبی نداره. ماهی 500 هزار تومن بهش حقوق می‌دم و 250 هزار تومن هم کرایه راه. مستاجره. اگر خانه‌ی کوچکی داشتم که به او می‌دادم تا می‌آمد و شبانه روز پیش بچه‌ها می‌ماند و کمک حالم بود. ندارم که بدم. پرستارم خودش بچه دارد. مشکلات او هم زیاد است. نداری امان او را هم بریده. زندگی‌اش را با همین 500 تومن من می‌گذارند. من به حال او گریه می‌کنم، او به حال من».

اکبر در خانه نیست؟ «پسر بزرگم خیلی عصبیه. دعوا راه می‌اندازه و در و پنجره‌ها را می‌شکنه و اینا رو هم می‌زنه. از دست اون در عذابم. پدرمو اون سوزونده».

مادر که حرف می‌زند ملیحه و مونس می‌خندند. همین دیشب از برادر بزرگ‌تر کتک خورده‌اند. مادر لبخند تلخی می‌زند و شعر می‌خواند: «من از جبر دلم می‌شم دکان‌دار/ شاید دلبرم بیاد به بازار. دیشب ازش کتک خوردن. امروز با شنیدن اسمش می‌خندند»

مادر ادامه می‌دهد: «اکبر را گذاشتیم مرکز نگهداری معلولین بهزیستی. بهزیستی فقط یک ماه نگهش داشت. از دستش به عذاب بودن. برش گردوندن».

دست علیل مادر تنها مشکل جسمی او نیست. فشارخون و چربی‌خون هم دارد و پاچه‌های شلوارش را هم که بالا می‌زند واریس در پاهایش غوغا کرده است: «دلم می‌خواد جوراب مخصوص بیماری واریس بخرم. اما گرونه می‌گن 400، 500 هزار تومن قیمتشه و من پول ندارم». رگ‌های متورم راه رفتن را برای مادر سخت کرده‌اند. ملیحه به مادر می‌گوید: «جوراب بخر». مادر به مهربانی نگاهش می‌کند: «می‌خرم». ملیحه زیر لب با خودش تکرار می‌کند: «بخر، بخر»

قلب مادر فشرده می‌شود از رنجی که بچه‌هایش متحمل می‌شوند و او کاری از دستش برنمی‌آید: «من یک مادرم. طاقت ندارم. نمی‌تونم از بچه‌هام دست بکشم. هیچ مادری نمی‌تونه از بچه‌هاش دست بکشه. می‌فهمی چی می‌گم؟ رفتم برای یک سال گذاشتم‌شون مرکز نگه‌داری معلولان دارستان. هر وقت می‌رفتم دیدنشون یک صدا گریه می‌کردند. دلم آتیش می‌گرفت. تازه مرکز دارستان را راه انداخته بودن. امکانات نداشت. برشون گردوندم.» با تمام شدن حرف‌های مادر دو دختر با هم می‌زنند زیر گریه. مونس جیغ می‌کشد و مادر آرامشان می‌کند. «نمی‌خوام شما را ببرم دارستان. آروم باشید.» دخترها آرام می‌شوند و مادر از ملیحه می‌پرسد: «ملیحه می‌خوای بری دارستان؟» ملیحه لب ورمی‌چیند و چشمانش پر از اشک می‌شود: «نه... نه... نه» مادر دلداری می‌دهد: «نمی‌برم بچه‌مو دارستان». 

تنها مشکل مادر نگه‌داری از چهار فرزند معلولش است: «اگر یک خیری پیدا بشه که خونه کوچیک به ما قرض بده که بچه‌ها را ببریم اونجا و پرستارشون بیاد پیش‌شون بمونه خیلی خوب می‌شه. کاش حداقل بهزیستی اکبر را می‌برد و ازش نگه‌داری می‌کرد. می‌گن اکبر بقیه معلولین را می‌زنه برای همین نمی‌برنش. یک بار هم گفتن خودتون ببرینش مرکز بم. اما مگر من و این پیرمرد می‌تونیم یک مرد 40 ساله را به زور ببریم بم.»

خواهر برای ملیحه و مونس صبحانه می‌آورد. بشقاب مونس را دستش می‌دهد. اگر چه دستان و بدن مونس هم رو به خشک شدن هستند اما هنوز می‌تواند خودش صبحانه‌اش را بخورد. اما ملیحه دیگر نمی‌تواند. مادر لقمه‌های کوچک را در دهان ملیحه می‌گذارد. بلند می‌شوم و استکان چای مونس را می‌آورم و دستش می‌دهم. قند را که می‌گذارم در دهانش، مونس لبخند می‌زند و خوشحال می‌شود. مادر اما برای ملیحه نی می‌آورد. 

مادر همان‌طور که دارد به ملیحه صبحانه می‌دهد حرف می‌زند: «هر دو را باید ایزی لایف کنیم. یک روز بیرون بودم پرستار زنگ زد و گفت که تمام شده، بخر. تمام شهر را زیر رو کردم. گیرم نیامد. رسیدم به یک داروخانه و التماس کردم و گفتم به خاطر خدا من بچه‌ی معلول دارم. یک بسته خریدم 120 هزار تومن. مصرف پوشک‌شان بالاست. ماهانه کلی پول پوشک می‌دهیم. آن هم با حقوق بازنشستگی»

پدر بچه‌ها هم بیماری قلبی دارد. پیر شده است و او هم خسته و رنجور است. پدر خانواده قبلا ماشین سنگین داشته است. روزهای جنگ در جبهه مهمات بار می‌زده است. یک روز عراقی‌ها ماشین و مهمات را با هم به غنیمت می‌برند: «همون روزا بود که اکبر از پشت بوم افتاد. جنگ بود. بچه 4 شب بیهوش بود. دکترها گفتند یه لکه خون روی سرش خشک شده».

اکرم با کمک واکر خودش را به اتاق می‌رساند. چندین ماه هم زندگی زناشویی را تجربه کرده بود تا اینکه بیماری در او آشکار می‌شود و اکرم را پس می‌آورند، بدون جهازش. اکرم گوشه اتاق می‌نشیند. واکر را کنار دستش می‌گذارد. سرش را نشانم می‌دهد: «اکبر زده. خسته شدم از دستش. همش ما را می‌زنه. بس که روانیه. بیان بگیرن ببرنش. من اعصاب ندارم».

اکرم از دو خواهر دیگرش سالم‌تر است و حدود 27 سال دارد. اما مادر دلش پر از درد است: «شروع بیماری ملیحه و مونس هم همین طور بودن. کم کم پا زدن و از جون افتادن». 

اکرم زخم قدیمی پیشانی‌اش را هم نشان می‌دهد: «اکبر زده. هفت تا بخیه خورد. خیلی به ما فحش می‌ده. گور هم می‌گه. هوشش نمی‌کشه. نمی‌خوام اینجا باشه».

مادر غیر از اکبر پسر دیگری هم داشته است: «جوانمرگ شد. در یک تصادف فوت کرد. دو تا بچه ازش مانده که پیش مادرشان زندگی می‌کنند. هر وقت بتونیم کمک‌شون می‌کنیم» مادر آه می‌کشد:«اگر بتونیم...»

 

درددل‌های مادر تمامی ندارد. غصه پرستار بچه‌ها را هم می‌خورد. غصه شوهرش را. غصه بی‌کسی و تنهایی‌شان را. غصه مرا که دو ساعت است بی‌وقفه می‌نویسم: «قصه زندگی من طولانی است. برگه‌هات تموم شد دخترجان».