پنج شنبه, 06 تیر 1398

هفته‌نامه شماره 563:  3 تیر 1398

گزارش پاسارگاد از زندگی بانوی معلولی که زندگی خانواده‌اش را اداره می‌کند

خیلی خوشبختم

 نجمه محمودآبادی

طاها منتظر فاطمه است. سه روز در هفته، روزی دو ساعت فاطمه پیش طاها می‌رود. بدن طاها را با روغن ماساژ می‌دهد، به طاها صبحانه می‌دهد، با او حرف می‌زند و به طاها که دچار معلولیت شدید است کمک می‌کند تا بنشیند: «وقتی بدن و دست و پاهایش را ماساژ می‌دهم می‌تواند حدود 5 دقیقه بنشیند اما زود خسته می‌شود و باید او را بخوابانم. الان یک ماه است به خانه طاها می‌روم و از روزی که رفتم طاها خیلی وضعیت بهتری پیدا کرده است».

مادر طاها با پنبه‌ای خیس صورت طاها را تمیز می‌کند. طاها با دیدن فاطمه لبخند می‌زند. خاله فاطمه را دوست دارد و از دیدنش خوشحال می‌شود. مادرش می‌گوید: «حدود یک سال کرمان زندگی کردیم و طاها را پیش یک کاردرمان می‌بردیم. اما کارهایی که کاردرمان روی طاها انجام می‌داد خیلی دردناک و عذاب‌آور بود و طاها مدام گریه می‌کرد. بعد از یک سال چون دیدیم جواب نگرفتیم، به سیرجان برگشتیم».

حالا فاطمه ادامه می‌دهد: «طرحی به نام مراقبت از خانواده در سیرجان در حال اجرا است بدین شکل که ما زیر نظر یک کاردرمان- خانم رضوی- به خانه‌های کودکان معلول می‌رویم و بدن بچه‌ها را ماساژ می‌دهیم و سعی می‌کنیم کمک‌شون کنیم که بنشینند و راه بروند. قبل از اینکه وارد این کار بشویم خانم رضوی به ما آموزش‌های لازم را می‌دهد و هر سوالی که داشته باشیم هر لحظه از روز، جواب می‌دهد. روزهای چهارشنبه هم با بچه‌هایی که در اختیار ما هستند پیش او می‌رویم تا از روند کار و پیشرفتی که حاصل شده در جریان قرار بگیرند». 

فاطمه همان طور که در حال ماساژ دادن پاهای طاها است ادامه می‌دهد: «برای خانواده‌های معلول رفتن ما به خانه‌های‌شان خیلی راحت‌تر از مراجعه آنها پیش ماست. چون هم هزینه رفت و آمد نمی‌دهند و هم چون توی خانه خودشان هستند و دو ساعت کودک در اختیار ماست و مادر می‌تواند کمی استراحت کند و یا به کارهایش برسد. هم‌چنین خانواده‌ها هزینه‌ای بابت خدماتی که ما به آن‌ها ارایه می‌کنیم پرداخت نمی‌کنند و بهزیستی این هزینه را می‌پردازد».

طرح مراقبت از خانواده را مرکز رویش مدیریت می‌کند و 10 نفر نیرو دارد که هر کدام 6 معلول را در اختیار دارند. با بهبود نسبی که بچه‌ها پیدا می‌کنند، بعد از گذراندن این مرحله و نشستن و راه رفتن، کار این مراقبان تمام می‌شود و کودک برای دریافت خدمات بعدی مثل گفتار درمانی به نفر بعدی معرفی می‌شوند.

مادر طاها از خدمات فاطمه راضی است: «‌طاها خیلی خاله فاطمه را دوست دارد. ماساژهایی هم که خاله می‌دهد را هم خیلی دوست دارد. یک روز خواب بود و خاله فاطمه گفت چند دقیقه صبر می‌کند تا طاها بیدار شود. وقتی طاها بیدار شد شاکی بود که چرا بیدارش نکردیم».

قبل از ماساژ پاهای طاها خشک است و در هم قفل می‌شوند. ماساژ که تمام می‌شود پاها و دست‌ها نرم می‌شوند و طاها به راحتی می‌نشیند. خاله فاطمه از طاها می‌پرسد که آب می‌خواهد. مادر از نگاه طاها جواب می‌دهد نه. مادر نگاه‌های پسر را می‌خواند: «فقط می‌تواند بگوید مامان و بابا. همین» طاها لبخند می‌زند. خاله فاطمه هم می‌خندد.

 معلولیت من نتیجه بیماری فلج اطفال است

فاطمه در خانه را باز می‌کند. روبروی همسرش می‌نشیند و جوراب‌ها و کفش‌هایش را پایش می‌کند. بعد بلند می‌شود و ویلچری که همسرش رویش نشسته را هل می‌دهد و از خانه بیرون می‌آورد. جلوی خانه رمپ وجود دارد و فاطمه ویلچر را جلوی رمپ می‌گذارد و تا نصفه‌های رمپ پشت سر ویلچر می‌آید و بعد ویلچر را رها می‌کند شیب رمپ مانع از آن است که فاطمه تا پایین رمپ بتواند بیایید. فاطمه خودش هم معلول است و معلولیت پا اینجا دستش را می‌بندد. فاطمه عرب لیسانس جغرافیا است. از بهمن 93 کارش را به عنوان مراقب خانواده زیر نظر بهزیستی شروع کرده است. او می‌گوید: «معلولیت من نتیجه بیماری فلج اطفال است». او مادر دو فرزند است: «یه دختر دارم به نام آوین که کلاس اول دبستان است. پسرم آراد هم دو سال دارد. هر روز از خواب بیدار می‌شوم و صبحانه حاضر می‌کنم و کمک می‌کنم بچه‌ها و همسرم آماده شوند. بعد آوین را به مدرسه می‌رسانم و آراد را هم خانه بازی و همسرم هم که کارمند بیمارستان امام رضا است به سرکار می‌رسانم. بعد کارم را به عنوان مراقب خانواده شروع می‌کنم. روزی به سه کودک معلول سر می‌زنم.»

فاطمه ادامه می‌دهد: «من چون خودم دچار معلولیت هستم خانواده‌های معلولان و خود بچه‌های معلول را خیلی خوب درک می‌کنم. خیلی راحت هم با خانواده‌ها ارتباط برقرار می‌کنم. سعی می‌کنم تا آنجا که می‌توانم به آن‌ها کمک کنم. وقتی بچه‌هایی که قبلا نمی‌توانستند حتی یک لحظه بنشینند یا راه بروند بعد از کمک‌های من می‌توانند بشینند و راه بروند، خیلی خوشحال می‌شوم».

فاطمه و محمدجواد هر دو دانشجوی دانشگاه شهربابک بودند و آنجا با هم آشنا شدند: «من رفسنجانی هستم. توی دانشگاه با همسرم آشنا شدم. همسرم دانشجوی کاردانی آزمایشگاه بود. بعد از دو سال که درسش تمام شد به خواستگاری من آمد. بعدها همسرم تحصیلاتش را در رشته مدیریت تا مقطع فوق لیسانس ادامه داد. خانواده من اولش مخالف بودند. می‌گفتند چون من خودم معلول هستم و احتیاج به کمک دارم نباید با یک آدم معلول ازدواج کنم. اما من محمدجواد را دوست داشتم و دلم می‌خواست با او ازدواج کنم. بعد هم ازدواج کردیم. خدا را شکر از زندگیم راضی هستم. خیلی هم خوشبختم». 

 خیابان وحید- خانه بازی آوین و آراد

مراقبت از خانواده تنها کاری نیست که فاطمه انجام می‌دهد. او یک خانه بازی هم راه‌اندازی کرده است: «اسم مرکز بازی را آوین و آراد گذاشتم (می‌خندد) اسم بچه‌هایم. صبح‌ها یک نفر برایم اداره‌اش می‌کند و آراد را هم می‌گذارم اینجا و سرکار می‌روم. عصرها هم خودم اداره‌اش می‌کنم. من عاشق بچه‌ها هستم. خیلی خوشحال می‌شوم بچه‌ها بازی می‌کنند و می‌خندند. خانه بازی تازه راه افتاده است، دلم می‌خواهد وقتی که جا افتاد یک سانس را برای بچه‌های معلول در نظر بگیرم تا بیایند اینجا بازی کنند». 

 بلوار هجرت- لوازم التحریر آوین

همسر فاطمه مغازه لوازم‌التحریر دارد. صبح‌ها که سرکار است یک نفر آنجا را اداره می‌کند و عصرها هم خودش آنجاست. خانه فاطمه نزدیکی‌های لوازم التحریر است: «نزدیکی‌های لوازم التحریر خانه اجاره کردیم تا همسرم بتواند خودش برود و بیاید. اما خب همیشه وقتی از خانه بیرون می‌آید یکی هست که کمکش کند و تا لوازم‌التحریر همراهیش کند. حتی بعضی وقت‌ها که من کار دارم و نمی‌توانم تا بیمارستان او را برسانم، وقتی به آژانس زنگ می‌زند- آژانس طوفان- راننده‌های آژانس دنبالش می‌آیند و کمکش می‌کنند و ویلچرش را بلند می‌کنند و  در صندوق عقب ماشین می‌گذارند».

فاطمه خودش راننده است: «من راننده جاده هم هستم. وقتی می‌خواهیم مسافرت برویم خودم رانندگی می‌کنم». ماشین فاطمه مناسب‌سازی شده است و به راحتی با ماشینش رانندگی می‌کند: «وقتی ویلچر را بلند می‌کنم و داخل صندوق عقب ماشین می‌گذارم همه تعجب می‌کنند و می‌گویند تو چگونه این ویلچر سنگین را بلند می‌کنی؟ (می‌خندد) خدا بهم قوت داده است».

 

فاطمه ماشین را می‌گذارد وسط کوچه و کمک می‌کند که همسرش تا نزدیکی‌های در جلویی ماشین برود. همسرش سوار می‌شود و فاطمه در صندوق عقب را باز می‌کند و ویلچر را بلند می‌کند و در صندوق می‌گذارد. همسرش می‌گوید: «ما در لوازم‌التحریر آوین کاغذ باطله هم خریداری می‌کنیم. هم می‌توانید بابت کاغذ باطله‌ها لوازم‌التحریر بگیرید هم پول. شما در روزنامه احتمالا کاغذ باطله زیاد دارید». فاطمه و همسرش خداحافظی می‌کنند.