سه شنبه, 23 مهر 1398

هفته‌نامه شماره 577:  22 مهر ۱۳۹۸

مرکز«امید زندگی» که به معولان ذهنی آموزش می‌دهد
امیدهای به بار نشسته

 نجمه محمودآبادی
مرکز حرفه‌آموزی دختران معلول ذهنی «امید زندگی» در کوچه شهید عتیقی بلوار ولی عصر(عج ) قرار دارد و خانه‌ای که در اجاره مرکز است، بزرگ و دل‌باز است.
زنگ تفریح است و دختران مرکز توی حیاط موکتی پهن کرده‌اند و زیر سایه درختان صبحانه‌ای را که از خانه آورده‌اند، می‌خورند. دختران مرکز دچار معلولیت ذهنی هستند. بین‌شان ناشنوا و سندروم داون هم هست. مانتو شوار و مقنعه پوشیده‌اند و کیف‌های‌شان بچگانه است. اکثرا اضافه وزن دارند و نشستن و بلند شدن از روی زمین برایشان سخت است. کیف‌های‌شان را تکیه داده‌اند ‌به خودشان و از درونش خوراکی و ساندویچ بیرون می‌آورند. وارد مرکز که می‌شوی اولین اتاق مربوط به مدیریت مرکز- فاطمه فانی- است. فاطمه فانی کارشناس گفتار درمانی است و مرکز را در بهمن 95 با کمک همسرش راه‌اندازی کرده است.
25 دختر بالای 14 سال در حال حاضر در «امید زندگی» مشغول حرفه‌آموزی هستند و فانی می‌گوید: «مرکز تا 50 نفر ظرفیت پذیرش دارد.» یک روان‌شناس، یک کاردرمان، 2 مربی آموزشی، 2 مربی هنر، 1 مربی ورزش و یک آشپز در حال حاضر با مرکز همکاری می‌کنند. در مرکز امید زندگی به بچه‌ها گونی‌بافی، پته‌دوزی و گلیم‌بافی آموزش داده می‌شود. فانی توضیح می‌دهد: «قبلا چرم دوزی هم داشتیم و چون سخت بود و بچه‌ها یاد نمی‌گرفتند، دیگر ادامه ندادیم».
فاطمه فانی می‌گوید: «مهم‌ترین وظیفه‌ی ما در مرکز، سنجش و استعدادیابی مددجوها با توجه به هوش، شخصیت، علایق و نیازهای آنهاست. با توجه به این موارد آموزش پیش‌حرفه‌ای را شروع می‌کنیم».
فانی در مورد آموزش‌هایی که بچه‌ها در این مرکز می‌گیرند می‌گوید: «آموزش‌ها از پیش حرفه‌ای شروع می‌شود که توسط روان‌شناس مرکز انجام می‌گیرد. بچه‌ها در بدو ورود به مرکز باید اول آموزش‌های پیش‌حرفه‌ای را فرا بگیرند و این آموزش‌ها بسیار مهم و ضروری هستند».
این کارشناس گفتاردرمانی در ادامه می‌افزاید: «آموزش پیش‌حرفه‌ای شامل آموزش مفاهیم‌شناختی‏، آموزش مفاهیم ابتدایی نوشتاری و آموزش مفاهیم ابتدایی ریاضی است».
مدیر مرکز امید زندگی در مورد آموزش مفاهیم شناختی می‌گوید: «ما در این مرکز سعی می‌کنیم مهارت‌های خودیاری نظیر توانایی لباس پوشیدن، غذا خوردن و رعایت نظافت شخصی را بیاموزیم. همچنین مهارت‌های بین فردی و اجتماعی نظیر رعایت حقوق دیگران، نظم و ترتیب و تقسیم کار.» فانی در ادامه می‌گوید: «در مورد مفاهیم ریاضی هم تلاش می‌کنیم شمارش اعداد، مفهوم پول و چگونه خرج کردن آن و همچنین حفظ کردن شماره موبایل والدین را به بچه‌ها آموزش دهیم. غیر از یادگرفتن شماره تلفن والدین، بچه‌ها آدرس خانه‌شان را هم باید یاد بگیرند که اگر خدای ناکرده گم شدند بتوانند آدرس خانه را به پلیس بدهند».
از نظر فاطمه فانی آموزش مهارت‌های اجتماعی به دختران مرکز بسیار با اهمیت است: «به مددجوها یاد می‌دهیم که سلام و خداحافظی کنند. کاری که به آن‌ها محول شده را انجام دهند. بتوانند تشکر یا معذرت‌خواهی کنند. به وسایل دیگران دست نزنند. چگونه با افراد غریبه برخورد کنند. عدم تمایل خود را چگونه نشان دهند و بتوانند آداب مهمانی و مراسم‌های سوگواری را رعایت کنند».
حرفه‌های مورد نظر مرکز با توجه به علایق و پشتکار مددجو در کلاس تعیین می‌شود، یعنی با توجه به هوش و میزان توانایی آموزش مددجو تعیین می‌شود در کدام کلاس هنری قرار گیرند. فانی می‌گوید: «راحت‌ترین آموزش گونی‌بافی و سخت‌ترینش گلیم‌بافی است».
هزینه ماهیانه بچه‌ها 185 هزار تومان است «ما اما هر چقدر که والدین بپردازند دریافت می‌کنیم و اجباری برای پرداخت همه‌ی هزینه نیست».
بعضی از بچه‌های مرکز از روستا می‌آیند مشکل رفت و آمد دارند و مرکز سعی کرده است تا حدودی این مشکل را با کرایه کردن ماشین برطرف کند اما این خود به هزینه‌های مرکز اضافه کرده است.
ساعت حضور بچه‌ها از ساعت 8 صبح تا 1 بعدازظهر است و مرکز تا قبل از این به بچه‌ها ناهار می‌داد: «دیگر توانایی دادن ناهار به بچه‌ها را نداریم. هزینه‌های مرکز بالا است. حقوق پرسنل، بیمه و اجاره مرکز باید از شهریه‌ای که بچه‌ها می‌پردازند، پراخت شود و متاسفانه همه‌ی بچه‌ها توانایی پرداخت هزینه‌ها را ندارند و اگر بخواهیم هزینه‌ها را کامل دریافت کنیم باعث می‌شود دیگر نیایند».
فانی در مورد مشکلات مرکز می‌گوید: «قبلا کمک‌های مردمی به مرکز بیشتر بود. گوسفندهای نذری و قربانی که به مرکز اهدا می‌شد خیلی بیشتر بود و حالا تقریبا به صفر رسیده است. کمک‌های مردمی باعث می‌شد از نظر غذایی بیشتر به بچه‌ها برسیم و الان دیگر توانایی دادن ناهار را به بچه‌ها نداریم و گاهی به یک خوراک لوبیا بسنده می‌کنیم».
فانی ادامه می‌دهد: «دوست داشتیم بچه‌ها را به اردوهای تفریحی ببریم. اما توانایی پرداخت ایاب و ذهاب بچه‌ها و بیمه‌شان را نداریم. یک بار یکی از بچه‌ها گفت خانم ما دیگه پارک بانوان نمی‌آییم.»
فانی از پدر و مادر بچه‌های دارای معلولیت ذهنی گلایه‌مند است: «فکر می‌کنند فرزندان‌شان توانایی یاد گرفتن را ندارند. به آموزش‌شان اهمیت نمی‌دهند. حاضر نیستند وقت و پولی برای این بچه‌ها هزینه کنند. بچه‌ها را خانه‌نشین کرده‌اند و این درست نیست. این بچه‌ها به اندازه‌ی هوشی که دارند، توانایی یادگیری دارند و می‌توانند کار کنند و حرفه‌ بیاموزند».
مرکز امید زندگی برای مددجوهایش از سازمان فنی و حرفه‌ای مدرک می‌گیرد که نتیجه‌اش گرفتن وام خوداشتغالی است: «سعی می‌کنیم برای کارهای مددجوها مشتری پیداکنیم و پته‌ها و گلیم‌ها را به فروش برسانیم. کاری که می‌کنیم بسیار سخت و نیاز به کمک و یاری مردم دارد».
فانی در ادامه می‌افزاید: «مردم در نذر و نذورات خود، بچه‌های مرکز ما را فراموش نکنند. برای خرید پته و گلیم سری به ما هم بزنند و کارهای بچه‌های مرکز ما را هم ببینند. یکی از بزرگ‌ترین مشکلات ما خرید نخ برای گلیم‌بافی و خرید پته خام و نخ‌های آن است. برای تهیه وسایل آموزشی هم دچار مشکل هستیم. در برطرف کردن هرکدام از این موارد از هر نوع کمکی استقبال می‌کنیم».
دختران کلاس گلیم‌بافی نشسته‌اند پشت دارهای گلیم. امروز تنها 5 نفرشان آمده‌اند و 6 دار دیگر خالی‌اند. کوکب ناشنوا است و مربی‌اش باید با ایما و اشاره به او بگوید چگونه ببافد. کوکب بزرگ‌ترین شاگرد مرکز است و حدود 40 سالش است. می‌رود و جایی‌دستمال‌کاغذی پته‌ای هم که دوخته و در ویترین فروش است می‌آورد و نشان می‌دهد. از کارش که تعریف می‌کنی پر از شادی می‌شود. گلیم کوچک یکی از دارها تمام شده است و منتظر چیده شدن است. مربی گلیم‌بافی توضیح می‌دهد: «این گلیم را یکی از بچه‌هایی که معلولیت شدید ذهنی و حرکتی داشت بافته است. ببینید چقدر زیبا بافته است».
دختران کلاس حواس‌شان پرت شده است و دست از گلیم‌بافی برداشته‌اند و به صحبت‌های مربی‌شان گوش می‌دهند. همه‌شان گلیم‌های‌شان را به نیمه رسانده‌اند. گلیم‌ها زیبا و رنگارنگ است. مربی می‌گوید: «از گلیم‌های ساده با تعداد رنگ کم شروع می‌کنیم و بعد به گلیم‌های پر نقش و با تنوع رنگ زیاد می‌رسیم.» مربی کلاس با صبر و حوصله آموزش می‌دهد. او از توانایی یادگیری شاگردانش راضی است: «هر تعداد دفعه که لازم باشد آموزش را تکرار می‌کنم تا یاد بگیرند. همه‌شان هم یاد می‌گیرند و خودتان می‌بینید که چقدر خوب بافته‌اند».
سیما ساکت و آرام است. نشسته است روی صندلی و زانویش را خم کرده و پته‌اش را انداخته روی زانویش و آرام و بی‌صدا پته می‌دوزد. به حضور ما در کلاس بی‌تفاوت است و حتی سرش را از روی کارش بلند نمی‌کند. اما در عوض، رویا پته‌اش را جمع کرده است و در آموزش مربی کلاس دخالت می‌کند و به شاگردی که جدید آمده است پته دوزی یاد می‌دهد. لیلا از پرحرفی رویا حواسش پرت شده و نمی‌داند چطور بدوزد و مرتب اشتباه می‌کند. مربی دوباره توضیح می‌دهد. رویا دلداری می‌دهد: «ناراحت نباش. منم روز اول بلد نبودم.» حالا لیلا می‌تواند درست کوک بزند و مربی از کارش راضی است. رویا خم شده است روی پته و با دقت به کوک‌هایی که لیلا می‌زند نگاه می‌کند و تایید می‌کند: «آفرین داری درست می‌دوزی».
بعد لیلا را رها می‌کند و دنبال سر ما راه می‌افتد. کنجکاو است و توضیح می‌خواهد: «کارت چیه؟ برای چی گزارش تهیه می‌کنی؟ مردم گزارش بخونند که چی بشه؟ برای چی مردم می‌خوان بدونن ما اینجا چکار می‌کنیم؟» بعد شانه بالا می‌اندازد و همچنان پشت سر ما می‌آید.
روان‌شناس مرکز در کلاس آموزش پیش‌حرفه ‌است و دو شاگردش در حال نوشتن ابتدایی‌ترین شکل حروف الفبا هستند. یک صفحه نوشته‌اند. همان چیزهایی که بچه‌ها در کلاس اول ابتدایی یاد می‌گیرند. روان‌شناس مرکز تاکید می‌کند: «آموزش پیش‌حرفه‌ای حتما باید توسط روان‌شناس انجام گیرد. دوره‌ی پیش‌حرفه‌ای که تمام شد مددجوها می‌توانند وارد حرفه‌آموزی شوند».
دختران مرکز تمیز و پاکیزه و مرتب هستند. جمع شده‌اند روی حیاط مرکز و صبحانه می‌خورند. رویا صبحانه ندارد. به دوستانش توضیح می‌دهد: «الان بابام میاد و واسم صبحانه می‌آورد.» زنگ در زده می‌شود. پدر رویا است.