سه شنبه, 25 تیر 1398

هفته‌نامه شماره 566:  24 تیر 1398

ماجراهای آقای«م» و خانم«س»

 امین شول‌سیرجانی
اطلاعات این گزارش مستند به گفت‌وگو با افرادی است که حاضر شده‌اند از تجربه نقض حریم خصوصی‌شان در محیط کار سخن بگویند. / نام افراد مستعار است.
 روایت اول
25 اسفند 1397 آخرین روز کاری «مرجان» در شرکتی بود که شش سال و سه ماه در آن کار کرده بود. شش سال و سه ماهی که سه ماه آخرش به تلخی ویران کننده‌ی همه خاطرات خوب آن شش سال شد. زنگ پایان کار مرجان در شرکت خدمات گردشگری [...] روزی زده می‌شود که آقای «م» مدیرعامل جدید شرکت، برای لحظه‌ای کوتاه تعمداً دستش را روی دست مرجان گذاشت و او را لمس کرد. مدیرعامل میانسال بلافاصله پیشنهاد بی‌شرمانه‌اش را با مرجان در میان گذاشت: «باید با من باشی.» دنیا پیش چشمان دختر جوان تیره و تار شده بود: «انگار که زلزله شده باشه می‌لرزیدم و تکون نمی‌خوردم. هیچ حسی نداشتم. اصلاً باورم نمی‌شد. بعد از اون همه مدت تلاش برای اون شرکت همه چیز خراب شده بود. واکنش من رو که دید خیلی زود بحث رو عوض کرد. گریه کردم. احساس تنهایی کردم چون اون‌موقع قدرت یا شجاعت حرف زدن درباره‌اش رو نداشتم. دو روز دوام آوردم و بعد استعفایم را نوشتم و زدم بیرون.
مرجان فارغ‌التحصیل یک دانشگاه معتبر در تهران است. از همان دانشگاه‌هایی که استادان مشهورشان دانشجویان با کیفیت را زیر‌چشمی می‌پایند و به وقتش آنها را به شرکت‌ها و سازمان‌هایی که نیازمند نیروی انسانی مطمئن هستند؛ معرفی می‌کنند. مرجان هم وقتی تازه دانشجوی ارشد مدیریت‌صنعتی بود از طرف یکی از استادانش به مدیرعامل شرکت معرفی شد تا در حوزه منابع انسانی و امور اداری به آنها کمک کند. او موفق شده بود ظرف شش سال از مرتبه کارشناس به مدیر امور اداری و مالی ارتقا یابد اما ترمز آن همه ترقی به یکباره کشیده شد. او تصمیم گرفت فروردین 98 را در خانه بماند و قید تمدید قرارداد را هم بزند: «مدیرعامل و رییس هیئت‌مدیره خیلی بهم پیام دادند که برگرد سر کار. آقای «م» دو سه بار عذرخواهی کرد. می‌گفت حالت طبیعی نداشته و حواسش نبوده که به من حرف غیراخلاقی زده» اما مرجان چند هفته بعد از انتصاب آقای «م» تصمیمش را برای جدایی از شرکت گرفته بود.
اواسط آبان سال گذشته ترکیب هیئت‌مدیره و مدیرعامل شرکت تغییر کرد و مدیرعامل قبلی از شرکت رفت. تیم جدید مدیریتی که مستقر شدند، صحبت از مشکلات مالی بود و با توجیه لزوم سرپا نگه داشتن شرکت، هشت نفر را خانه‌نشین کردند. مرجان به عنوان مدیر اداری و مالی موافق این تغییرات نبود. «پنج نفر از آن جمع هشت‌نفره از نیروهای قدیمی بودند و برکناری آنها برای ما خیلی ناگوار بود.» او به این تعدیل نیرو اعتراضی نشان نداد، چون به قول خودش تصور می‌کرد که به دلیل بحران مالی چاره‌ای جز این نیست اما قضیه چیز دیگری بود: «مدیرعامل جدید دایم آگهی استخدام منتشر می‌کرد و از افراد مصاحبه می‌گرفت اما مرا به اتاق مصاحبه راه نمی‌داد. قبلا این وظیفه من بود که از متقاضیان مصاحبه بگیرم. «م» حتی فرم‌های مصاحبه را هم بر خلاف رویه قبلی پیش خود نگه می‌داشت و ضمناً فرم استخدام شرکت را نیز تغییر داد. فرم جدید یک تعهدنامه پیوست هم داشت که تمام متقاضیان باید آن را تکمیل می‌کردند. بر اساس این تعهدنامه که به صورت تک نسخه تهیه شده بود؛ زنان متأهل متقاضی کار در این شرکت متعهد می‌شدند تا 5 سال صاحب فرزند نشوند. در بند دوم آنها متعهد می‌شدند در صورت لزوم و مطابق تشخیص مدیرعامل «اقداماتی را برای آراستگی بیشتر» انجام دهند.
«فرناز» زن 28 ساله اهل کرج یکی از شرکت‌کنندگان در مصاحبه شغلی این شرکت بوده است؛ «قرار بود من در قسمت کانتر فروش کار کنم. وقتی برای مصاحبه رفتم، گفتند که در صورت لزوم باید کارهایی برای زیبایی بیشتر انجام بدم. مواردش را هم برایم به صراحت توضیح دادند. ست‌کردن رنگ موهایم با لباس، آرایش ناخن، کاشت گونه، استفاده از لنزهای زیبایی و... هزینه همه این‌ها هم بر عهده خود ما بود.» سرانجام در بند سوم متقاضیانِ شغل متعهد می‌شدند که در صورت پذیرفته‌شدن در مصاحبه، 10 میلیون تومان را به عنوان «ضمانت اجرای تعهدات مکتوب و دستورات بعدی مدیری» در اختیار شرکت قرار دهند. فرناز هم در مصاحبه قبول شد و هم تعهدنامه را امضا کرد.
 چون واقعاً به پولش نیاز داشتم
«همسرم تازه شغلش را از دست داده بود و شرایط مالی خیلی سخت بود.» او فقط 35 روز در بخش فروش کار کرد و پس از آن به دستور مدیرعامل جدید به عنوان مسئول دفتر مدیرعامل برگزیده شد. ظاهرًا شرایط بعد از یک ماه بهتر شده بود. آقای«م» به فرناز گفت که از کارش در یک ماه گذشته چنان رضایت داشته که برای ارتقای او صبر نکرده است. آقای «م» به فرناز چیزهای دیگری هم گفت. اینکه دستمزد او در موقعیت شغلی جدید با فرمول دیگری محاسبه می‌شود و به این ترتیب چیزی در حدود ماهیانه 680 هزار تومان به دستمزدش افزوده می‌شود. در مقابل مدیرعامل فقط یک خواسته از فرناز داشت: «باید عصرها کمی بیشتر اضافه کار بایستی. سرمان خیلی شلوغ میشه آخر سال».
تقاضایی که چون منطقی بود با مخالفت فرناز مواجه نشد. دو سه هفته بعد از حضور فرناز در سمت جدید شیوه مدیرعامل در مواجهه با او هم آرام آرام تغییر کرد: «تقریباً هر روز تا ساعت هشت شب باید در شرکت می‌ماندم. اوایل مشکلی نبود تا اینکه رفتارهای ایشون تغییر کرد.
 از من می‌خواست که راحت باشم
«چند بار به بهانه‌های مختلف دستم را گرفت و یک بار هم به بهانه درست انجام دادن کاری، مرا بوسید. خیلی از رفتارش ترسیدم. ولی به روی خودم نیاوردم. سعی کردم سرد برخورد کنم. تا اینکه یک بار آخر هفته به من اصرار کرد که باهاش برم به یک مهمونی، وقتی پیشنهادش رو قبول نکردم همه چیز تغییر کرد و بهانه‌گیری‌ها و ایراد از کارهای من شروع شد. با همسرم درباره بعضی از این اتفاقات حرف زدم و تصمیم‌مان این شد که از شرکت بیام بیرون.» آقای «م» ظرف مدت کوتاهی سه مسئول دفتر عوض کرد. موضوعی که از دید مدیر اداری و مالی شرکت غیرعادی جلوه می‌کرد. «مرجان» پیگیر ماجرا شد تا بداند چرا دو نفر از نیروهایی که در مصاحبه‌های جدید شغلی قبول شد‌ه‌اند خیلی زود از شرکت رفتند: «خب من هم با فرناز حرف زدم و هم با سمیرا. همه مسایل شبیه به هم بود. در مورد سمیرا مشکل جدی‌تر بود. مدیرعامل از او خواسته بود که با نامزدش رابطه‌اش را به هم بزند. گفته بود به خاطر نامزدبازی تمرکز کافی برای کار نداری. حتی یک بار به شکل زننده‌ای به نگهبانی شرکت دستور داده‌ بود که نامزد سمیرا را مقابل در اصلی نگه دارند و اجازه ندهند وارد شرکت شود. مدیرعامل به سمیرا پیشنهاد دوستی داده بود. «بعد از اون سمیرا بی‌خیال کار در مجموعه ما شد و رفت.» برای مرجان روشن می‌شود که آن تعدیل نیروی چند ماه قبل هم از سر مشکلات مالی نبوده و احتمالاً نیروهای تعدیل شده با معیارهای آقای «م » تطبیق نداشتند. از جمله اینکه آقای «م » ترجیح می‌داد نیروی مرد کمتری در شرکت کار کند. او یک بار به صراحت دلیل چنین تصمیمی را هم توضیح داده بود: «به جز کارپردازی در بخش‌های دیگه اولویت با زن‌هاست. هم حقوق کمتری می‌پردازیم و هم قابل کنترل‌ترند. نیروی مرد موی دماغ آدمه و هر روز حقوق و مزایای بیشتری می‌خواهد.»
آقای«م» در انتهای توضیحاتش یک شوخیِ به نظر خودش با مزه هم می کند:«تازه ما این قدر به این سبیل‌کلفت‌ها حقوق بدیم اصلا مشتری رغبت می‌کنه بیاد سراغ ما؟» آقای«م» ابایی نداشت که آشکارا چنین دیدگاه‌هایی را با مرجان که مدیر اداری و مالی شرکت بود طرح کند. او انتظار داشت همان لحظه این موارد از سوی مدیر پایین‌دستش تایید شود. کاری که مرجان به گفته خودش از آن اکراه داشت اما در مواردی از سر محافظه‌کاری با سر تکان دادن آن را انجام می‌داد. محافظه‌کاری هم حدی دارد. برای مرجان حد و مرز محافظه‌کاری زمانی معلوم شد که آقای «م» آن پیشنهاد بی‌شرمانه را با او مطرح کرد. حالا مرجان قدری خودش را سرزنش می‌کند: «باید می‌دونستم آدمی‌که با بقیه همین کار رو کرده سراغ من هم میاد. ترس شجاعت آدم رو می‌کشه. از اینکه شغلم از دست بره ترسیدم. ولی حداقل در دقیقه 90 فهمیدم که باید شجاعت به خرج بدم.» مرجان آن شرکت را ترک کرد. مثل فرناز و سمیرا. آقای «م» هم گویا قرار است برود. آن طور که بچه‌های شرکت به سه همکار قبلی‌شان گفته‌اند آقای«م» به عنوان مدیرعامل یکی دیگر از شرکت‌های هلدینگ [...] برگزیده شده است.
 روایت دوم
خانم«س» زنی کم‌حرف و آرام است. او از 12 سال پیش تا حالا در بخش‌های مختلف یک شرکت اقتصادی معروف در یکی از استان‌های جنوب شرق ایران کار می‌کند و مدیران آن مجموعه هم از نظر حرفه‌ای به او خرده‌ای نمی‌گیرند. چون به خوبی از پس انجام وظایفش برآمده و هشت نیروی زیر دستش را در بخش تحقیق و توسعه به خوبی مدیریت کرده است. این تصویر عمومی خانم «س» است در شرکت و جامعه. برای مجید که سه سال است کارشناس بخش تحقیق و توسعه است خانم «س» چهره دیگری هم دارد. مجید یکی از نیروهایی است که در مدت حضورش در بخش تحقیق و توسعه خوش درخشیده و بارها از طرف خانم«س» هم تحسین شده است. اما این درخشیدن برایش خوش‌یمن نبوده. کام مجید مدت‌ها است که تلخ شده و گره‌هایی بر کارش افتاده که باز شدنش زمان می‌برد. گره‌هایی که حاصل اقدام خانم «س» است.
ماجرا از روزی شروع شد که مجید قرار بود برای انجام یک کار شخصی چند ساعتی به مرخصی برود. مرد جوان قدری سر به هوا است و حواسش به جزییات نیست. همین حواس‌پرتی باعث شد تا آن روز فراموش کند کامپیوتر روی میز کارش را خاموش کند. آخر وقت وقتی خانم «س» قصد داشت شرکت را ترک کند متوجه نیمه‌باز بودن در اتاق کار مجید شد و به قصد خاموش کردن لامپ به اتاق رفت و برای ساعتی همان جا ماند. مجید مثل خیلی از روزهای دیگر فراموش کرده بود کامپیوتر روی میزش را خاموش کند. صفحه شخصی‌ا‌ش در تلگرام هم روی دسکتاپ کامپیوتر باز بود. در ساعتی که کسی در شرکت حضور نداشت موقعیتی پیش آمده بود تا خانم«س» از حوزه خصوصی مجید کمی سر دربیاورد. در میان چت‌های مجید با دیگران گشتی زد و یکی از آن میان نظرش را جلب کرد. گفت‌وگوهای مجید با دختری که با او رابطه دوستی داشت را خواند و با گوشی تلفن همراهش چند عکس از گفت‌وگوها گرفت.
 روز مبادا مدتی بعد فرا رسید
زمانی که قرار بود مجید از کارشناسی در بخش تحقیق و توسعه به تخصص اصلی‌اش یعنی روابط‌عمومی برود و به مدیریت آن بخش برسد. انگار خانم«س» از چنین اتفاقی راضی نبود. شاید هم انگیزه دیگری در کار بوده؟ «نیت‌خوانی کار ساده‌ای نیست» این را مجید یادآوری می‌کند. خانم«س» خبردار شد که رابطه مجید و آن دختر بی‌آنکه به ازدواج ختم شود تمام شده است. مرد جوان مدتی بعد با دختر دیگری ارتباط گرفته بود و این بار رابطه نتیجه‌بخش بود. خانم «س» اول به دختر قبلی مورد علاقه مجید زنگ زد و ماجرای نامزدی‌اش را خبر داد و بعد رفت سراغ پیدا کردن نامزد جدید. حالا نزدیک سه هفته است که خانم«س» عکس گفت‌وگوهای عاشقانه مجید با دخترِ مورد علاقه‌اش را در اختیار «نازنین » قرار داده است.
بعد از این اتفاق رابطه مجید و نازنین به تیرگی گرایید اما مرد جوان توانسته در این‌باره با توضیحاتش نازنین را تا حدی قانع کند: «در تمام طول مدتی که با مدیر تحقیق و توسعه همکار بودم هیچوقت مشکلی نداشتیم که او بخواهد جبران کند. ایشان هم متأهل است و هم اینکه یک فرزند دارد و اصلا چیزی به نام رقابت عشقی هم مطرح نیست. نمی‌دانم چطور به خودش اجازه داد به کامپیوتر من سرک بکشد. هیچ‌کس باور نمی‌کند این خانم با همکارش این کار را بکند. قبلا به نازنین گفته بودم که چند ماه قبل با دختر دیگری ارتباط داشتم اما آن رابطه تمام شده و اصلاً تفاهم نداشتیم. برای همین کار راحتی داشتم و توضیح دادم که این دختر همان کسی است که درباره‌اش به نازنین توضیح داده‌ام.» چند روز بعد از این اتفاقات رابطه مجید با نامزدش بهتر شد اما او به مدیریت منابع انسانی نامه‌ای نوشت و تقاضا کرده محل خدمتش را تغییر دهند: «واقعاً تحمل این فضا برام قابل تحمل نیست. جایی که آدم احساس امنیت نداشته باشه چرا باید کار کنه؟»
او علاوه بر این شکایت به حراست شرکت هم برد تا شاید این اتفاق درس عبرتی شود برای خانم «س»، اما با این شکایت چهره جدیدی از مدیر بخش تحقیق و توسعه نمایان شد. پرده‌ها بر افتاد و روشن شد که این نخستین بار نبوده که خانم «س» دست به چنین کاری زده‌است. پیش از این یکی دیگر از کارکنان شرکت نیز با پرونده‌سازی‌های خانم «س» دچار مشکلاتی شده بود. او با صفحه‌ای فِیک
در شبکه اینستاگرام نیروهای زیر دستش را کنترل می‌کرد و در یک مورد مشکلاتی را برای همکارش ایجاد کرده بود. خانم «س» یکی از همکاران زنش را به بهانه انتشار عکس‌های نامناسب در شبکه‌های اجتماعی و عدم حفظ شأن خود، به حراست معرفی کرده بود. پرونده‌ای که حراست شرکت آن را قابل رسیدگی ندانست. شنیدن صدای اولین قربانی، می‌تواند سویه‌های دیگر از اقدامات مدیر تحقیق و توسعه را روشن کند. سارا بعد از آن اتفاق دیگر در شرکت نماند و رفت سراغ شغل دیگری. او را با کمک مجید خیلی زود یافتیم: «اون ماجرا برای من گرون تموم شد. تهمت‌هایی به هم زده بودن که قابل باور نبود. صفحه اینستاگرام من عمومی نبود. من به تعداد معدودی از آدم‌ها اجازه می‌دادم صفحه‌ام را ببینند. خانم «س» با یک صفحه جعلی برای من درخواست دوستی فرستاد. اکانتی که به نام یک زن بود و یکی دو تا عکس طبیعت هم منتشر کرده بود. خیلی سختگیری نکردم و درخواست دوستی‌اش را قبول کردم. بعدًا فهمیدم که صاحب این صفحه مدیر ما در بخش تحقیق و توسعه شرکت بوده. به قدری عصبانی بودم که حتی حاضر نشدم در جلسه‌ای که حراست برگزار کرد شرکت کنم. گفتم خودتان بررسی کنید اگر کار خلافی انجام داده‌ام اعلام کنید. خودشان هم متوجه شده بودند که آن ادعاها پوچ است.» سارا در برابر این پرسش که چرا از خانم «س» شکایت نکرده، پاسخ روشنی ندارد: «خودم هم نمی‌دونم. شاید از ترس آبروریزی بیشتر. الان که بهش فکر می‌کنم مطمئن هستم که اشتباه کردم. حتماً باید ازش شکایت می‌کردم تا بدونه سرک کشیدن به زندگی دیگران چه عواقبی داره. اون موقع توان تصمیم‌گیری نداشتم. نمی‌دونم.» پیش از قطع شدن گفت‌وگوی تلفنی با سارا، او می‌خواهد به توضیحاتش چیزی را اضافه کند: «به نظرم باید حتماً شکایت می‌کردم. سکوت باعث ترویج بی‌اخلاقی می‌شه.» حالا شاید با همین منطق است که مجید می‌گوید ذره‌ای از شکایتش کوتاه نخواهدآمد: «لطمه بزرگی به من خورد».
حتی ا گر به قیمت از دست دادن موقعیت شغلی‌ام هم تموم بشه باز هم از شکایت صرف نظر نمی‌کنم.
چاپ شده در ماهنامه فصل حق ملت