پنج شنبه, 23 آبان 1398

هفته‌نامه شماره 581:  20 آبان ۱۳۹۸

روایت زندگی زنی که نمی‌داند بیماری‌اش چیست

انگشتانی که یکی‌یکی می‌افتند

 بتول بلالی

شش ماه پیش دستان فاطمه انگشت داشت؛ یک پایش هم همین‌طور. حالا با پیشرفت بیماری، او یکی در میان انگشت دارد. لنگ‌لنگان راه می‌رود. سه انگشت پای راستش افتاده و آن را با روسری بسته است. بیماری که عاجزش کرده است انگار روزها و شب‌ها می‌آیند و می‌روند تا انگشتان فاطمه را بربایند. فاطمه دلش تنگ است؛ برای سلامتی، برای بی‌دردی و برای لحظه‌ای شادی.

افشار مدیر موسسه میلاد نور راهنمای ماست تا به خانه‌ی فاطمه برسیم.

 فاطمه نام بیماری‌اش را نمی‌داند

 ماه‌نساء مادرشوهر فاطمه پتویی از داخل اتاقش آورد و زیر پای‌مان فرش کرد. زیر سایه داربست‌های انگور نشستیم.فاطمه بعد از بیماری به اتاقی پناه برد که گوشه‌ی خانه‌ی پدری شوهرش است. 

فاطمه دلش پر است؛ از دردها، بی‌خوا‌بی‌ها، ترس از دست دادن دوباره اندام‌ها، بغض‌ها و دلمردگی‌های خانواده‌اش. صدای گریه‌ی فاطمه در گوش ماه‌نساء مانده. ناخن‌های فاطمه که می‌سوخت، فغان می‌زد. ماه‌نساء حالا عروسش را تر و خشک می‌کند و برایش دل می‌سوزاند اما چون حمایت کمیته امداد و یارانه درآمد ماهیانه‌ اوست و نمی‌تواند کمک دیگری کند، غصه‌دار است. مدام دست‌هایش را بر هم می‌زند و می‌گوید چُم.

ماه‌نساء می‌گوید: همراهش به دکتر رفتم. دکتر کرمان ‌گفت بیماری فاطمه بین آقایان هست ولی بین خانم‌ها تا حالا ندیدیم. مثل این بیمار در مطب دکتر خیلی بود. یکی دستش و یکی پایش قطع بود. وقتی همراه فاطمه پیش دکتر رفتم به دلیل فشار خون، یک روز بستری شدم. دخترم 20 روز همراهش بود. از همان روز مریض شده و فشار خونش پایین می‌افتد. ماه‌نساء بیماری عروس‌اش را توضیح می‌دهد: «اول مثل سر سوزن، میخچه‌ای سر ناخن‌هایش زد. سر ناخن‌ها سیاه می‌کرد کَلّو می‌شد و خوب می‌شدند. ناخن بعدی سیاه می‌کرد و زود عفونت می‌کرد».

از فاطمه می‌پرسم از کی اینطوری شدی؟ «از عید.» قبلا هیچ علامتی از بیماری نداشتی؟ «نه.» چرا اینطوری شدی؟ «تو خونه‌ها کار می‌کردم و برای همه لباس می‌شستم. دستام زیاد خارش می‌داد. گفتم شاید به تاید حساسیت دارم. پزگایی مثل میخچه می‌زد سر ناخن‌هام. رفتم بیمارستان و دو هفته بستری شدم. دکتر گفت این‌ها قارچ است. از دو تا از انگشت‌هام چرک می‌اومد. به بیمارستان یزد رفتم و دو تا انگشتم را قطع کردند. مدتی گذشت خوب بودم که دوباره انگشت‌های پا و دست‌هام شروع به سیاه شدن کرد.» چند سال داری؟ «متولد 62‌ هستم و 8 ساله ازدواج کردم.» چند وقت تو خونه‌ها کار کردی؟ «2 سال. از وقتی مریضیم شروع شد کار نکردم.»

چهره‌‌‌ی فاطمه درهم می‌رود و سرش را پایین می‌اندازد. باید گوش‌هایت را برای شنیدن هر کلمه تیز کنی.جایی از بدنت درد می‌کنه؟ «نه. قبلا درد داشتم.» همه‌ی انگشت‌هات با هم عفونت کردند؟ «نه، اول این بعد این بعد اون دو تا.» روی تک‌تک انگشتانش دست می‌گذارد و انگشت‌های نداشته‌اش را نشان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «بین این ناخن و اون یکی (منظورش همان دو تا انگشت قطع شده‌اش) یک هفته شد که سیاه کردند.» پایت چطور؟ «دو ماه بود از یزد برگشته بودم که ناخن پام سیاه شد. دکتر گفت در اثر سقط بچه است. دیگری گفت در اثر عفونت و تغذیه نامناسبه. هیچ‌وقت صبحانه نمی‌خوردم. دکتر گفت سبزی می‌خوری، گفتم نه، گفت میوه می‌خوری، گفتم نه. تا ظهر چیزی نمی‌خوردم.» خواب می‌ری؟ «شب‌ها تا ساعت 1-12 شب بیدارم. الان بهترم و خوابم می‌بره». اولین باری که ناخنت افتاد چه حالی شدی؟ با گریه زیر لبی و آرام می‌گوید: « اعصابم خورد شد.» اشک‌هایش سرازیر می‌شود. به پتوی رنگ و رورفته‌زل می‌زند و سکوت می‌کند. همه سکوت می‌کنیم. مادرشوهرش، بچه‌اش، شوهرش، آقای افشار؛ همه‌ی سرها پایین است. سکوت و سکوت و سکوت. فاطمه بعد از ثانیه‌های طولانی سکوت را می‌شکند؛ «تا بند انگشت سیاه می‌شود بعد گوشت‌ها خشک می‌شود و ناخن از نصفه می‌افتد.» فکر می‌کنی آینده چطور می‌شود؟ «هیچی. الان دیگه فکر نمی‌کنم. من هیچ‌طورم نیست.» برای ساکت شدن درد چه می‌کردی؟ «قرص بروفن می‌خوردم اما ساکت نمی‌شدم. دو تا انگشت پام همراه هم خشک شد و افتاد.» انگشت شصت‌اش تا بند، سیاه شده. یکی دیگر از انگشت‌هایش نیز تغییر فرم داده و در حال افتادن است. حتی قسمت بالای انگشتان پایش نیز سیاه شده است. بغض راه گلوی فاطمه را می‌بندد. می‌داند که به همین زودی‌ها آن‌ها هم نیست می‌شوند.  غذا می‌خوری؟ «اگر باشه غذا می‌خورم.»  فاطمه زانوی غم بغل گرفته و توی خودش چمپاته زده. هرچی دلت می‌خواد تعریف کن؟ «چی تعریف کنم. مشکل بی‌پولی داریم، سختمه. وقتی دستام اینطور می‌شه اعصابم خورد می‌شه.» 

اطرافیات بهت سر می‌زنن؟ «نه، مادرم عشایره و نمی‌یاد. خودم بعضی وقتا می‌رم سر می‌زنم. پدرم به رحمت خدا رفته.» خواهر داری؟ «دو تا، پنج تا برادر هم دارم.» سر می‌زنن بهت؟ «می‌گن کار داریم نمی‌تونیم بیاییم.» بچه‌ات چطوره؟ با شنیدن اسم بچه‌اش دلش بی‌حال می‌شود و بیش‌تر در خودش فرو می‌رود؛ «آرش اعصابش خورده، مریضی من سخته‌شه.» آرش امسال پیش‌دبستانی می‌رود. در مدتی که ما با مادرش حرف می‌زدیم توی خاک‌های خانه می‌دود و بازی می‌کند. چهره‌ی آرش نگران و در‌هم‌رفته است.  با سنگ‌های خاکی حیاط، بازی می‌کند، به حرف‌های همه گوش می‌دهد و سرش را بالا نمی‌گیرد. فاطمه دلش می‌خواست غیر از آرش بچه‌ی دیگری هم داشت.

کسالت و دل‌مردگی به همه افراد خانواده سرایت کرده، حسین از شرم بی‌پولی سرش پایین است. رنگ‌پریده است و دلواپس. ماشین قدیمی و قراضه‌ای دارد و با همین ماشین ضایعات جمع می‌کند. ماهی 250 هزار تومان درآمدش هست . گاهی هم می‌رود کارگری. فقر و نداری و دردهای فاطمه، بیکاری و هزار مشکل ریز و درشت بر سر حسین سایه افکنده. حسین و برادرش قبلا در کشتارگاه مرغ کار می‌کردند، تقریبا 5-6 سال پیش دست اجل برادرش را در جاده‌ای که منتهی به محل کارشان می‌شد، ربود و حسین دیگر برای کار به آنجا نرفت.

 بیماری که شناخته نمی‌شود

حسین می‌گوید: «دکترای سیرجون گفتند که عفونت است و قارچ گرفته. بردمش کرمان. بتادین دادند و گفتند دست‌هایش را بشور، بعد بردمش یزد. دکترها گفتند دیر اومدی، بعد از 20 روز دوتا انگشتش را قطع کردند. بعد از دو ماه دوباره درد و سیاهی شروع شد. دکترها هم برای دردش دارو نمی‌دادند. تا صبح درد شدید داشت و گریه می‌کرد. یک نفر گفت دود تریاک به دست‌ها و پاهاش بده تا ساکت شود. می‌بردمش آب‌باد (آبِ گرم). دود هم بهش می‌دادم کمی بهتر می‌شد.یکی از دکتر‌های جراح یزد گفت این‌ها قارچ نیست و رماتیسم است. نباید دود بهش بدهی، بدتر می‌شود.» «تابستونا وضعش بهتره، زمستون‌ها بدتر می‌شه. سر ناخوناش می‌خارید و شکل‌شون عوض می‌شد بعد ناخن کوتاه می‌شد. اگر ناخنش را کوتاه کنیم دوباره عفونت می‌کنه. الان دردش سبک‌تر شده ولی هوا سرد بشه دوباره شروع می‌شه. توی سرما دستاش بیش‌تر می‌سوزه و گریه می‌کنه.»

 دوست دارم غذا داشته باشم

ساعت 12 ظهر است. از فاطمه می‌پرسم عکست را در روزنامه بیاندازیم؟ اشک‌هایش را با روسری‌ پاک می‌کند؛ «چه فرقی برایم می‌کنه که عکسم توی روزنامه بیفته. کسی برام کاری می‌کنه؟ دردم ساکت می‌شه؟»

 فاطمه به دلیل فقر‌و‌نداری به پزشکان متخصص مراجعه نکرده تا بیماری‌اش را تشخیص دهند و به همین علت فکر می‌کند بیماری‌اش ناشناخته است. آقای افشار می‌گوید در پرونده پزشکی یزد، نوشته شده به دکتر عروق مراجعه شود. 

به گفته‌ی دکتر مجید پورسینا علل این بیماری مختلف است و ممکن است بیماری‌هایی نظیر برگر، رینود، اسکرودرمی، بیماری عروقی و...باشد. بیماری این فرد هنوز به تشخیص قطعی پزشکی نرسیده و نیاز به بررسی دارد تا درمان را شروع کند.