یکشنبه, 30 دی 1397

هفته‌نامه شماره 545:  24 دی 1397

نقدی بر نمایش رقص شور

 تلخی‌ِ یک رقص

 گروه فرهنگ و هنر

رقص شور با وجود تلاش مشهود سازندگانش برای ارایه یک نمایش متفاوت، با ضعف‌های فراوانی روبرو بود. درحرکات آغازین رقص شور که تلاش شده بود تا «خشکسالی» و تبعات آن به نمایش گذاشته شود، هر چند نمی‌توان از انجام زیبای حرکات فرم بازیگران به‌خصوص بازیگر خردسال این بخش چشم پوشید، اما از دیدگاه زیباشناسی، این بخش از نمایش بیش از اندازه طولانی و ناکارآمد و فاقد قدرت انتقال اطلاعات مؤثر از متن بود که حتی با حذف آنها مخاطب سریع‌تر به اصل مطلب می رسید. برای مثال در صحنه‌ای که قاسم سرگذشت مادر حلیمه را تعریف می‌کند یا در صحنه‌ای که رحمان ماجرای کور شدن بچه‌ها را در آخرین جشن ترسالی به درخواستِ حلیمه بازتعریف می‌کند، نویسنده سعی می‌کند اطلاعاتی به مخاطب بدهد، اما نه در قالب «کنش دراماتیک» بلکه در قالب «خاطره‌گویی» که آفت جان درام است. تنها کنش کلامی رخ دهنده که بر سیر تکاملی درام تکیه دارد؛ افشای راز قاسم از سوی خانم مهندس است که اثر این کنش در شلوغی‌های بی‌ربط، کم جان می‌شود.  معمولا درام‌های استخوان‌دار دارای نظامِ نظم و بی‌نظمی هستند تا از دل آنها کنش‌های نابِ کمتر دیده شده، حاصل شود. در رقص شور این نظام در متن در حد قابل قبول وجود داشت. برای مثال؛ برگزاری جشن نه برای پایکوبی، بلکه برای دور نگه‌داشتن کودکان روستا از خطر دیدن آسمان آبی.با وجود این، در مکانیزم اجرایی هیچ اثری از این شگرد زیبای متن وجود ندارد و طراحی نمایش  فقط در حد گفته‌های متن بسنده می‌کند و از نظام نظم و بی نظمی محکم متن، چشم‌پوشی می‌کند.

هر اثری در این ژانر نگرشی دو قطبی دارد. یعنی آن‌چه که کاراکترها  می‌گویند با آن‌چه عمل می‌کنند متفاوت است و بین منش و نگرش کاراکتر تفاوت وجود دارد. این نگرش دو قطبی در متن نمایشنامه‌ی رقص شور دیده می‌شود. قاسم که در واقعیت پنهان خود، فرزندی دارد که بر خلاف آن‌چه در متن بر زبان می‌آورد برای درمانش راهی شهر می‌شود. او علی‌رغم ظاهر خشن، دل‌سوز همه‌ است. حتا فرزند خود را قربانی می کند تا اگر مسیر درمانش او را بدتر کرد، دامنگیر دیگر بچه‌های روستا نشود. در مقابل خانم مهندسی وجود دارد که صرفا به فکر انجام وظیفه خود است و خود را در کلام دلسوز مردم نشان می‌دهد. او با سلاح حقیقت‌گویی و با وعده و وعید، روستا را خالی از سکنه می‌کند، تا پروژه‌ی سدسازی که به زعم اهالی آبادی، عامل اصلی خشکسالی است، متوقف نشود. حضور خانم مهندس نه به صورت فیزیکی بلکه به طور غیر مستقیم درست از صحنه نزاع با قاسم شروع می‌شود و سایه او بر سر روستا سنگین و سنگین‌تر می‌شود. رحمانی که دوست دارد مورد مشورت قرار گیرد اما هیچ‌گاه چنین نمی‌شود و مجبور است خودش را به نوعی وارد بازی کند. پیرمردی که به ظاهر داناست اما اخطاریه‌ای او را از پا در می‌آورد. رحیمی که دوست دارد عاقل انگاشته شود حق خود می‌داند که بیشتر به چشم اهالی آبادی بیاید و همین امر انگیزه‌ای برای خانم مهندس می‌شود تا او را نیز شکار خود کند. اصغری که عشق خامی در سر دارد و قدرت درک رفتار دو گانه قاسم را ندارد و رفتن حلیمه و افشای راز پنهان قاسم  او را دچار بحران می‌کند.، مواردی از وجوه پنهان شخصیت‌های نمایش است که صرفا از متن کشف می‌شود و در اجرا و بازی‌ها کمتر نشانی از آن دیده می‌شد. در واقع در طراحی نمایش تاکیدی بیهوده بر موقعیت‌هایی می‌شد که در متن به روشنی مشخص بود.در چیدمان صحنه نیز نوعی تمرکزستیزی وجود داشت. بازیگرانی که در اطراف صحنه به کارهای خود مشغول هستند و نمایشی که در وسط صحنه رخ می‌دهد، به شدت مخاطب را اذیت می‌کند و مشخص نیست چرا مکانیزم تمرکز‌ستیزی برای این اجرا که اتفاقا نیاز به تمرکز دارد انتخاب شده بود؟ 

بازیگران نمایش هم فاقد خلق لحظه بودند و رشد شخصیت در طول یک درام که باعث دگرگونی شخصیت می‌شود، در نوع بازی‌ها‌ رخ نمی‌داد. به عنوان مثال شخصیت «حلیمه» بعد از دانا شدن تا حلیمه‌ی قبل از این اتفاق فرقی ندارد. در کل شرایط محیطی هیچ تاثیری بر بازی افراد نداشت، انگار نه انگار در میانه‌ی خشک‌سالی اسیر شده‌اند. کارگردان نیز گویا در انتقال تغییراتِ شرایط محیطی و روانی در طول اثر بر بازیگر تاکید لازم را نداشته، در نتیجه تم اصلی درام  که «خشونت طبیعت» است فراموش می شود و کارگردان صرفا به مکانیزم اجرایی خود تاکید می‌کند.  خانم مهندس از اهالی روستا نیست متفاوت از دیگران است اما بازی به گونه‌ای ارایه می‌شود که گویی از اهالی روستاست. نوع گویش و حرکات این کاراکتر تفاوت چندانی با دیگران ندارد  و تفاوت تنها در طراحی لباس برای این شخصیت لحاظ شده است. هم‌چنین حرکت‌های فرم بسیار طولانی و تکراری، سبب سکته در ریتم کار شده بود و اگر معجزه‌ی موسیقی و تلاش قابل ستایش نویسنده در خلق دیالوگ‌های جذاب نبودند، اثر از همان اواسط دچار کما می‌شد.

موسیقی در این نمایش کاملا به عنوان یک «شخصیت» تعریف شده بود. بزرگ‌ترین معضل این بخش،  عدم استفاده درست از موسیقی به عنوان یک شخصیت دراماتیک پیش‌برنده است. از توانایی گروه موسیقی صرفا در حد پر کردن فضای‌های بین صحنه یا تاکید بر قسمتی از دیالوگ استفاده می‌شد. موسیقی رقص شور که چیزی بین موسیقی  بلوز و سنتی است و گاهی به موسیقی تاجیکی یا چینی نزدیک می‌شود و با فضای کار نیز هم‌خوانی داشت. طراحی لباس نیز در چنین اثری باید انتقال اطلاعات نمایش هم‌چون جغرافیا و حتا وجوه شخصیتی کاراکترها را به دوش بکشد. در طراحی لباس پیرمرد آبادی، انتخاب جلیقه‌های گوشه‌دار بیشتر مربوط به دامپروران است تا کشاورزان و حتی اگر بپذیریم در این روستا رمه‌داری نیز وجود دارد معمولا این کار مخصوص جوانان است نه پیرترین شخص روستا! هم‌چنین اهالی روستا لباسی نزدیک به روستاییان ایرانی داشتند، اما خانم مهندس لباسی نزدیک به قرن ۱۹ در اروپا دارد با شنل و چتر. البته لباس بازیگر زن حرکات فرم بسیار بجا و مناسب طراحی شده است که به بازیگر جهت فضاسازی کمک می‌کند و نقطه‌ی قوت طراحی لباس است. نمایش در جایی پایان می‌پذیرد که جز راز قاسم دیگر کدی رمز گشایی نمی‌شود، چون اصلا کدی ایجاد نشده. اگر به جای ابتدای نمایش در پایان نمایش مشخص می‌شد که چرا باید هر شب در روستا جشن ساختگی برپا شود، این ناآگاهی باعث می‌شد رمزی دیگر کد‌گذاری شود تا پایان نمایش را باشکوه‌تر کند. در نتیجه پایان نمایش هم فاقد کنش دراماتیک است و فقط با فرم و حرکت و بدون ایجاد ضربه مؤثر به مخاطب پایان می‌پذیرد و مخاطب حتا شک می‌کند که باید دست بزند یا کار ادامه دارد. 

پوستر یک نمایش همیشه تصویر کلی و مبهمی از اندیشه و تمامیت یک اثر را در خود جا می‌دهد و در عین حال کارکرد تبلیغی و رسانه‌ای دارد. طراحی پوستر رقص شور صرفا کارکرد  تبلیغی داشت و نشانی از خشک‌سالی است، نداشت و از اندیشه‌ی متن تهی بود.