قصه‌ی آدم‌های سیرجان

 عباس محمودیان 

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک شهر بود، شهر کویری. تا اسم کویر می‌آید همه ذهن‌ها به این سمت می‌رود که کویر هم جایی است پر از خاک و شن و خار مغیلان؛ نه این‌که نباشد، هست ولی این‌ها در دل کویر است نه در حاشیه‌اش. حاشیه‌اش جایی است زندگی به شدت جریان دارد، جریان زندگی خیلی هم جدی است. رحم مادران کویر آبستن فرزندانی است که مُلکی را انگشت به دهان می‌کند.

شهر قصه ما سیرجان است، در حاشیه‌ی کویر. همه این شهر را به پسته و معادن سنگ‌آهن‌اش می‌شناسند یا در سر راه‌شان به بندرعباس، با عجله گذشته‌اند و خدا خدا کرده‌اند که زودتر به مقصدشان برسند ولی شهر قصه ما «آدم» زیاد دارد، «آدم حسابی»‌های زیادی دارد که همشهری‌هایشان سرشان را بالا بگیرند و بگویند اسم فلانی را شنیده‌ای؟ او همشهری ماست. و چه جالب که اکثر این آدم‌ها راه‌شان راه فرهنگ و ادبیات بوده است.

اصلا بگذارید قصه آدم‌های شهرمان را ادامه بدهیم. یک روز در «پاریز» که آن زمان روستا بود، پسری به دنیا آمد، پسری که پدرش «حاج آخوند» نامش را «محمدابراهیم» گذاشت تا بعدها هر بار که نام تاریخ و تاریخ‌نگاری می‌آید نام «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» هم بیاید. سوم دی ماه 1304 بود که این کودک به دنیا آمد. نوجوان 14 ساله‌ای شده بود که در روستایش نشریه‌ای در چند نسخه منتشر کرد، نامش را «ندای پاریز» گذاشته بود و برای اهل ذوق روستا، می‌نوشت و به دستشان می‌رساند. 26 ساله بود که جزء اولین ساکنان کوی دانشگاه تهران شد و درس تاریخ خواند. باستانی قصه ما دبیر بود و برای ادامه‌ی دبیری‌اش به کرمان رفت اما این‌ها برای یک کویری سخت کوش و سخت‌گیر کافی نبود، باز به تهران رفت و دکترای تاریخ گرفت و دیگر ماند؛ ماند و ماند و ماند. ماند و شاگرد تربیت کرد. ماند و نوشت. ماند و ثبت کرد. آن‌قدر نوشت و تاریخ ثبت کرد که شمار کتاب‌هایش غبطه برانگیز است، نزدیک به 70 کتاب تاریخی نوشتن کار هر نویسنده‌ای نیست. ولی محمد ابراهیم شهر قصه ما فقط یک تاریخ‌نگار و استاد تاریخ نبود، آن‌قدر تاریخ بر زندگی او سایه افکنده که وجه شاعرانگی‌اش کم‌تر مورد توجه قرار گرفته است. شبی که پاریز و در حیاط خانه پدر نشسته بود و گل خانه‌ی پدری را می‌دید سرود که:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت / بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

سر به دامان منت بود وز شاخ بادام / بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح / گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت

نسترن خم شده، لعل لب تو می بوسید / خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من / می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت

تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا / چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود / راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود / که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت

همین شعر برای اثبات روحیه‌ی شاعرانگی این مرد تاریخ‌دان کافی است، شعری که بعدها مرحوم بنان در سوگ استاد صبا خواند.

در روزهای نخست فروردین 1393 بود که این فرزند سیرجان در تهران درگذشت و آن روز این شعر هوشنگ ابتهاج را خواندیم که: ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید...

اما این شهر کویری محل زاده شدن بزرگان زیادی بوده، آبان 1315 طاهره به دنیا آمد؛ امروز نامش را در همه جهان اسلام می‌شناسند؛ «طاهره صفارزاده». در دبیرستان اولین شعرش را سرود و چه جالب که اولین جایزه شعرش را به پیشنهاد باستانی پاریزی از رییس آموزش و پرورش استان گرفت. دبستان و دبیرستان را که تمام کرد، لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت. اما مردم کویر عطش دارند، عطش دانش او را به انگلستان و آمریکا کشاند و در رشته نقد تئوری و عملی در ادبیات جهان به تحصیل پرداخت. طاهره‌ی قصه‌ی شهر ما به ایران برگشت و سال‌ها در دانشگاه مشغول به تدریس شد. او هم وجه شاعرانه داشت و 9 دفتر شعر چاپ کرد. در شعرش خطاب به امام زمان می‌گوید:

هميشه منتظرت هستم / بي آن كه در ركود نشستن باشم / هميشه منتظرت هستم / چونان كه من / هميشه در راهم / هميشه در حركت هستم / هميشه در مقابله / تو مثل ماه / ستاره / خورشيد / هميشه هستي...

صفارزاده این نبودن در رکود نشستن را در همه‌ی عمرش نشان داد و ثابت کرد و در کنار همه‌ی فعالیت‌هایش کاری سترگ و ماندگار کرد و قرآن کریم را به زبان‌های انگلیسی و فارسی ترجمه کرد. ماه مارس 2006 بود که این زن سیرجانی همزمان با برپایی جشن روز جهانی زن، از سوی سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزیده شد. چند سال بعد در سفری که به زادگاهش برگشت خودش را لایق این عنوان نمی‌دانست و «زن برگزیده جهان اسلام» را حضرت فاطمه(س) می دانست و از این عنوان راضی نبود. طاهره‌ی شهر ما هم در سال 1387 در تهران درگذشت و به خاک سپرده شد.

عطش مردم کویری سیرجان به علم، ادب، فرهنگ، هنر و زیبایی سیری ناپذیر است. کودکان این شهر در پی پیدا کردن راهی برای تحمل‌پذیر کردن هستی، مربوط به این سال‌ها نیست. سال‌ها و حتی سده‌ها قبل، زمانی که هنوز سیرجان، از بلایا و تاراج روزگار به محل امروز‌ی‌اش نیامده بود، مردی پروراند که عطار نیشابوری در تذکره‌الاولیاء نامش را به نکویی می‌برد؛ «خواجه علی حسن سیرجانی». این بخش قصه به عمر و روزگار ما قد نمی‌دهد اما آن‌گونه در وصفش گفته‌اند، او  از بزرگان صوفیه قرن پنجم هجري و شیخ کرمان بوده و در سیرجان داروخانه و اوقاف و مریدان بسیار داشته و مورد تکریم بزرگان صوفیه از قبیل ابوسعید ابوالخیر، خواجه عبداالله انصاري و هجویري بوده است. آوردن همین نام‌ها در کنار هم تصویری از عظمت و اهمیت این مرد نشان می‌دهد. خواجه علی حسن پس از سیر و سیاحت‌هاي بسیار و ملاقات بزرگان و مشاهیر صوفیه روزگار خود و جمع آوري بسیاري از اقوال و اشعار و حکایات قوم، کتاب «البیاض و السواد من خصائص حکم العباد فی نعت المرید و المراد» را نوشت که به « البیاض و السواد» مشهور شد. خواجه در روزگاری که تهران هنوز خلاصه‌ی ایران نشده بود، در سیرجان درگذشت و امروز مقبره‌اش در حاشیه‌ی شهر مشخص است.

کودکان شهیر این شهر کم نیستند، انگار مادران سیرجانی ادیب و هنرمند زایند. برویم به سال 1316، همان روستای پاریز که باستانی در آن روزگار گذراند. آن سال کورس سرهنگ‌زاده در این روستا متولد شد و صدایش سال‌ها به گوش مردم ایران رسید و می‌رسد و خواهد رسید. سرهنگ‌زاده هم در نوشتن دست داشت و سال‌ها سردبیر «كیهان بچه‌ها» بود. او امروز در میان ماست و در نزدیکی پایتخت زندگی می‌کند، خدایش به سلامت دارد.

 قصه این شهر یک روز شروع شد، اما قرار نیست هیچ وقت پایان بگیرد چرا که هنوز مادران سیرجانی آبستن کودکان زیادی‌اند که روزی همه‌ی ایران نام‌شان را به نیکویی ببرند، هنوز مردان و زنان زیادی از این شهر برخواهند خواست. سیرجان سرزمین هنرمندان چیره دستی مانند جهانبخش صادقی، نویسنده متواضعی مانند محمدعلی آزادیخواه، سینماگری مانند محمد شهبا و... است. سیرجان شهر آدم‌هاست و قصه گفتن با این همه کاراکتر بزرگ‌تر از قاب داستان، کاری نشدنی است؛ پس بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود. پایین اومدیم هم ماست بود، قصه ما راست بود.