سه شنبه, 23 مهر 1398

هفته‌نامه شماره 577:  22 مهر ۱۳۹۸

رامبد‌کُشی

 احمدرضا تخشید
داشتم آماده می‌شدم بخوابم که صدای دریافت پیام گوشی‌ام بلند شد. نگاه کردم دیدم یک شماره‌ی ناآشنا این لطیفه را فرستاده: «یهو تو هواپیما خانم جواهریان به رامبد جوان گفت؛ رامبد جان مژده داری بابا می‌شی. رامبد به عیالش گفت: ما که حالا برای اکران فیلم داریم می‌ریم کانادا مجبوریم بچه‌مونم همون‌جا به دنیا بیاریم. هر دوشون ناراحت از این ماجرا به سفرشون ادامه دادن. خلاصه اینکه مردم عزیز ایران رامبد و نگار خیییلی شما رو دوست دااارن. شما خیییلی باحالین و همه چی رو خیلی زود باور می‌کنین چون گوشای ما مردم خیلی درازه و اصلنم نمی‌فهمیم که رامبد تو خندوانه فقط عربده‌ی عشق به ایران رو کشید تا بتونه با پول بیت‌المال جیبش رو پر کنه و شازده‌ش رو کانادا به دنیا بیاره که مبادا بگن بچه‌ا‌ش ایرانیه». من که فرستنده را نمی‌شناختم، نوشتم: شما؟ جواب داد: کامبیزم با گوشی پسرم دارم به راه راست هدایتت می‌کنم. نوشتم: ممنون شب بخیر. نوشت: سوسول بازی رو بگذار کنار! یا اعلام کن هدایت شدی یا پنج دقیقه دیگه در خونه‌تونم. نوشتم: مرد حسابی به من چه که رامبد بچه‌اش رو کجا به دنیا آورده یا میاره؟ نوشت: خوب می‌خوای از جواب فرار کنی. کاملا مشخصه او هم مثل شماها اجنبی‌‌ پرسته و دو رو و فرصت‌طلب. نوشتم: درست نیست این‌طور در مورد مردم حرف بزنی! من هم حوصله ندارم تایپ کنم فقط این‌قدر بگم به نظرم رامبد کار تخصصی انجام می‌ده. شما به یک مهندس می‌گی برات خونه بسازه ولی نمی‌گذاری هرچی خواست بسازه، بلکه نظر خودت رو می‌گی تا بر مبنای قواعد معماری و عمران اجرا کنه. رامبد هم وقتی می‌خواد برنامه بسازه بهش می‌گن این موارد رو هم باید توش اجرا کنی. هرچند رامبد گفته ایران رو دوست دارم اما نگفته از کانادا بدم می‌آید. هنوز پیام را نفرستاده بودم که کامبیز نوشت: باز داری روده‌درازی می‌کنی. ادامه دادم: البته تلویزیون می‌تونه دقیق‌تر کار کنه و یک برنامه بسازه و از اول تا آخرش شعار بده ولی فکر می‌کنی دیگه کسی برنامه رو می‌بینه؟ کامبیز نوشت: خدا رو شکر حال تایپ نداری. ولی واقعا تو این حرف‌های خودت رو قبول داری؟ همین ساده‌اندیشی‌های شما مملکت رو به این روز انداخته. ما باید قدرتمندانه جلوی هرز رفتن بیت‌المال را بگیریم. ما باید آنچنان دماغ رامبد را بسوزونیم که دیگه کسی جرات نکنه اصلا بره خارج، چه برسه به اینکه بخواد بچه‌ای رو اونجا به دنیا بیاره. ما اصلا نباید اجازه بدهیم رامبد بچه‌اش رو وارد ایران کنه؛ خیانتکار، دروغگو! نوشتم: هر چه می‌رسه می‌نویسی. تقریبا همه مسئولین مملکت از بزرگ تا کوچک حرف‌هایی زدن و می‌زنن، وعده‌هایی دادن و می‌دن، از قول من و تو چیزایی می‌گن که به فکر من و تو هم نرسیده. تعریف‌هایی ازمون می‌کنن که شاید خودمون هم قبول نداشته باشیم. حالا اون‌هایی که کلاهبردارن به کنار ولی بقیه‌اش بالاخره باید چیزهایی گفته بشه، آرمان‌هایی بیان بشه، امیدهایی داده بشه تا مملکت روال خودش رو داشته باشه. هرچند باز هم می‌گم به نظر من زایمان همسر رامبد یا حجابش ربطی به ایران‌دوستی و شعارهاش تو برنامه‌اش نداره. کامبیز نوشت: خوب از بزرگ‌ترهات یاد گرفتی آسمون و ریسمون رو به هم ببافی تا کارها رو توجیه کنی ولی باید بگی چطور حمایت می‌کنی از فردی که بیت‌المال رو می‌بره در کشورهای اجنبی خرج می‌کنه و به هدر می‌ده. نوشتم: من رو چه به حمایت از رامبد؟ من رامبد رو مثل بقیه حساب کردم که دلش می‌خواد طوری که دوست داره زندگی کنه. هرچند شاید یک درصد هم حاضر نباشم کارش رو خودم انجام بدم. بعد هی می‌گی بیت‌المال، خیانتکار، دروغگو. طرف رفته کار کرده، مزدش رو هم گرفته. به نظر من کسی بیت‌المال رو به هدر داد که برنامه فردوسی‌پور رو تعطیل کرد و بیننده‌های تلویزیون رو کاهش داد. کسی می‌تونه خیانکار باشه که چند میلیون نفر رو از تلویزیون دولت دور کنه و بشونه پای ماهواره و سرگرمی‌های به درد‌نخور. نه رامبد که حداقل یکی‌دو ساعتی مردم رو سرگرم می‌کرد و کمی غم و غصه رو فراموش می‌کردن. حالا به حرف‌هاش اعتقاد داشت یا نداشت به من چه. کامبیز نوشت: باز شروع کردی به چرت و پرت گفتن. مردکه خائن وطن‌فروش توجیه‌گر، حیف که ساعت از دوازده شب گذشته و نمی‌تونم خدمتت برسم. نوشتم: تو که هر چه دلت می‌خواد می‌نویسی و هر فحشی رو می‌دهی دیگه می‌خوای چه کار کنی؟ نوشت: ولی نمی‌دونی چه لذتی داره توی پیاده‌روی جلوی شهرداری باشیم و من دست بندازم و یقه‌ات رو بگیرم و نگاه کنم تو چشم‌هات و هرچه لایقش هستی بهت بگم و مردم نگاه‌مون کنن. نوشتم: پس خدا رو شکر می‌کنم. کامبیز دیگر جوابی نداد. به گمانم اینترنتش را خاموش کرده بود.