دوشنبه, 25 شهریور 1398

هفته‌نامه شماره ۵۷۳:  ۲۵ شهریور ۱۳۹۸

نقدی بر تئاتر «کابوس در بیداری»
تصوری که از سیرجان داشتم

 سید‌علیرضا تقوی*
از وقتی که به اقتضای شغل معدنی، خاک سیرجان دامنم را گرفته، از صحنه تئاتر تهران دور شده‌ام. به قول پدرم تئاتر شکم زن و بچه را سیر نمی‌کند، و این همه سال سگدو زدن در حاشیه صحنه یا روی صحنه‌های کوچک بی‌تماشاگر، حالی‌ام کرده که بی‌مایه فطیر است، و بهتر است بچسبم به همین شغل پر‌خطر معدنی، تا برای پول تو جیبی‌ام دستم پیش خانواده دراز نباشد.
پیش از ورودم به این شهر، تصوری داشتم از روستایی خوش آب و هوا که در آن نویسندگانی چون باستانی‌پاریزی و سعیدی‌سیرجانی فراوان‌ند و خانه‌های کاه‌گلی و کوچه‌باغ‌های پیچ‌و‌خم‌دار بلند مصفا، و گلیم و پته و قاووت. اما در همان بدو ورود، متوجه شدم که آن شهر رویایی اگر هم روزی وجود داشته، دیگر وجود ندارد. و حالا منم و غربت مضاعفی که حاصل دوری همزمان از خانواده و از مظاهر فرهنگی بود. خوشبختانه خیلی زود بین سیرجانی‌های خونگرم دوستان فراوانی پیدا کردم که به من امیدواری دادند این شهر، شهر «فرهنگ و رسانه» است. از «رسانه»هایش تا به حال بدی ندیده‌ام. هر چند زیادی بومی است و گاهی ناشیانه، ولی نسبتا وظیفه خود را به عنوان مطبوعات محلی انجام می‌دهند. درباره «فرهنگ» اما حرف بسیار است. اولین بار که چشمم به تبلیغ تئاتری روشن شد، ذوق‌زده و پرسان پرسان خودم را به سالن تیاتر رساندم. منظور از سالن تئاتر، دخمه‌ای بود کم‌نور و خاک‌گرفته، با کپه‌های زباله و صندلی‌هایی شکسته و گندبوی فاضلاب! اما آنچه که بیشتر آزرده‌ام کرد کیفیت بسیار نازل تئاتری بود که گویا تماشاگرش را به سخره گرفته بود. دوستان گفته بودند که تئاتر سیرجان بسیار شکوفا و پر‌رونق و متعالی است و قطب تئاتر استان کرمان است. پیش خودم فکر کردم آن یک اجرا، استثنا بوده.‌ اما حالا که چهارمین سال حضور خود در این شهر تئاترپرور را می‌گذرانم و ۱۰-۱۵ تئاتر در اینجا دیده‌ام، مطمئن شده‌ام که سطح نازل تئاترها عمومیت دارد و اتفاقات خوبند که استثنا محسوب می‌شوند. بی‌اغراق در این مدت تنها دو تئاتر قابل قبول دیدم و باقی همه یا کپی‌های ناشیانه‌ای بودند از تئاترهای پایتخت، و یا نشانه بی‌اطلاعی گروه اجرایی از هر مفهوم تئاتری. این است که مدتی است قید تئاتر دیدن را در سیرجان زده‌‌ام و میل تماشا را نگه داشته‌ام برای مرخصی‌های هر دو ماه یک‌بار در تهران.
اما دیروز یکی از دوستان با اصرار فراوان مرا به تماشای تئاتری برد، عجیب‌تر از همیشه. گفت که این تئاتر «متفاوت» است و نویسنده و کارگردانش از پیشکسوتان سیرجان است که همیشه به دلایل اجتماعی و سیاسی برای کارهایش مشکل ایجاد می‌کنند و صاحب اسم و رسم است و جایزه گرفته و حالا دارد تئاتری را به صورت «خصوصی» اجرا می‌کند و...
مرا به ساختمانی برد در فرهنگسرای شهرداری. گل از گلم شکفت وقتی کلمه «پلاتو» را روی نمای ساختمان خواندم، آن هم در یک‌محیط دلپذیر و نسبتا سرسبز و پاکیزه. اما امان از آن‌چه در داخل آن مکعب مستطیل سرمان آمد. معجونی عذاب‌آور از گرما و صندلی ناراحت و عدم تهویه و نور نامناسب که برای فراری دادن هر تماشاگری کافی بود. یکی از درهای ورودی کنده شده بود و به جای آن بنر مچاله شده‌ای را آویزان کرده بودند. ساختمانی که بیشتر به یک انباری می‌مانست تا پلاتوی تئاتر. اما بدتر از محل اجرا، خود اجرا بود. باورم نمی‌شد که گروهی دارند نمایشنامه «خشم و هیاهو»ی مهرداد رایانی‌مخصوص را اجرا می‌کنند، اما با عوض کردن چند کلمه و پس و پیش کردن‌ چند جمله، اسمش را گذاشته‌اند ‌‌«بازنویسی». میزانسن‌های اجرای رایانی‌مخصوص را مو به مو کپی کرده‌اند، و اسم خودشان را گذاشته‌اند «کارگردان». حرکت و میمیک و حتی صدای بازیگران اجرای تهران را تقلید می‌کنند و به خودشان می‌گویند «بازیگر». در هیچ کجا اسمی از نویسنده و کارگردان اصلی این نمایش آورده نشده بود. یعنی در این شهر کسی نمی‌داند که اسم این کار سرقت ادبی و هنری است و جرم محسوب می‌شود؟ پیش از این کپی‌های ناشیانه‌ای از «مضحکه شبیه قتل» (حسین کیانی) و «اتاق ورونیکا» (رضا ثروتی) در سیرجان دیده بودم، ولی آنها اولا گویا جوان بودند و ثانیا حداقل اسم‌نویسنده را درست نوشته بودند. وقتی پیشکسوت تئاتر یک شهر این چنین باشد، تکلیف جوانان معلوم است. آیا شورای نظارت بر نمایش و کارشناسان اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی سیرجان متوجه نشده‌اند که این نمایشنامه و این اجرا، دزدی است؟ اگر متوجه نشده‌اند وای بر نادانی آن شورا و آن اداره، و اگر متوجه شده‌اند و باز هم به آن مجوز اجرا داده‌اند، وای بر سهل‌انگاری و شراکت در جرم!
چندی پیش ویدیویی از جوانکی سیرجانی در فضای مجازی پخش شد که در آن جوانکی دختر بچه‌ای را به باد کتک و آزار گرفته بود. خیلی از همکاران و دوستان سیرجانی من دلخور بودند، که این ویدیو آبروی سیرجانی‌ها را برده. حالا من از آن دوستان می‌پرسم: این‌که یک‌ جوان رفتار خشنی را انجام داده، بیشتر به آبروی یک شهر لطمه می‌زند یا پیشکسوت یک‌ جامعه فرهیخته تئاتری، که دست به سرقت ادبی و هنری زده است؟
چه بلایی بر سر این شهر آمده که نویسندگانش از باستانی‌پاریزی و سعیدی‌سیرجانی رسیده‌اند به سارقان ادبی و هنری؟
* کارشناس معدن/ کارشناس ارشد ادبیات نمایشی