فریادهای به بند کشیده همه سکوت‌اند

 محمدعلی آزادیخواه
 پرنده‌ی خیلی بلندْ پَرواز نمی‌داند هر گُلی چه رنگ و بویی دارد.
 پرنده با بال‌های پر‌توانش احساس می‌کند سقوطی نادیدنی همراهِ پروازش است.
 در تاریخ کوهسار کندوها، یک کلمه از جنگ و ستیز نیست.
 سرو کوهی می‌دانَد ریشه‌اش را در کدام درز و شکاف فرو کند تا به صخره‌ها زندگی زیبایی ببخشد.
 درختان سرسبز بودن را بیشتر از خودشان دوست دارند و ایستاده مردن را بیشتر از سرسبزی.
 به زودی و به زور، آدم‌ها جایزه‌ی صلح نوبل را به یک درخت پُر‌سایه و شاخه‌شکن از میوه‌های آبدار که بر سر راهی کویری سبز شده است، می‌دهند.
 همه‌ی گلدان‌ها را زیبایی گُل می‌سازد و همگی قفس‌ها را آوازِ خوشِ پرنده.
 ما که تَه و توی تاریکی را نمی‌بینیم، شاید هزاران چراغ را که چشمِ دیدن شب را ندارند، آن‌جا به بند کشیده‌اند.
 یارِ جانی همان منِ دیگرست.
 وقتی که فکرت باز نیست، بگذار دهانت هم بسته باشد.
 سرچشمه که گل‌آلود شد، به صافی و زلالی جریان آب هم امید مبند.
 طوفان در طبیعت همچون حادثه در تاریخ است و طبیعتاً مسیرِ طوفان دارای دگرگونی‌های بایسته‌ای است.
 در خشکسالی آب تشنه، گورستان ماهی‌ها می‌شود.
 فریادهای به بند کشیده همه سکوت‌اند.
 فریادهای خسته شاید چند بار هم‌نجوا شوند، اما دستِ آخر به نعره‌ای گوشخراش دگرگون می‌شوند.
 زنده و بیدار باشند همه‌ی سکوت‌هایی که به پیشوازِ فریادِ سحرخیزان می‌شتابند.
 نجواها نوزادهای فریادهایند.
 در خشک‌سالی آب از دست دریاها هم نمی‌چکد و خودشان گویی از همه تشنه‌ترند.
 در سرزمینِ سراب‌ها، طبیعتِ به فلاکت افتاده هیچ رنگ به رو ندارد.
 در سرزمینِ سراب‌ها، آبِ خوش از گلوی هیچ ننه‌مرده‌ای پایین نمی‌‌رود.
 وقتی فریادها زبانه نمی‌کشند، سینه‌ها به درون‌سوزی می‌افتند.
 فریادِ گیاهان با زبانِ برگ که به عَیّوق رسیده است، گواه بر ناآگاهی از بیدادِ خشک‌سالی است. (عَیّوق: ستاره‌ای است سرخ‌رنگ و روشن در طرف راستِ کهکشان.)