گزارش پاسارگاد از ترافیک‌‌ مقابل مدارس
ترافیک‌های خودخواسته

 نجمه محمودآبادی
20دقیقه مانده تا زنگ مدرسه به صدا دربیاید. کم‌کم سروکله والدین پیدا می‌شود. می‌آیند و روبه‌روی در مدرسه می‌ایستند و ماشین‌های‌شان را پارک می‌کنند. بعضی‌ها پیاده می‌شوند در گروه‌های دونفره و سه‌نفره مشغول گفت‌وگو می‌شوند و بعضی‌ها هم در ماشین‌های‌شان می‌نشینند و خیره می‌شوند به صفحه گوشی موبایل‌شان و در فضای مجازی می‌چرخند. هر چه به ساعت تعطیلی مدرسه نزدیک‌تر می‌شویم، تعداد ماشین‌ها زیادتر می‌شود. مدرسه بر بلوار است و حالا تقریبا والدین بچه‌ها دو لاین بلوار را پر کرده‌اند و رفت و آمد دیگر ماشین‌ها به سختی از لاین سوم ممکن می‌شود و چون این بلوار محل تردد ماشین‌های سنگین است، ترافیک به وجود آمده گره کوری می‌شود در پیشانی بلوار.
علیرضا پدر یکی از بچه‌های مدرسه است: «چکار کنم؟ کجا پارک کنم؟ نمی‌تونم 100 متر برم جلوتر، بعد با پای پیاده بیام دنبال بچه‌ام. صحبت یه روز، دو روز نیست که.» بعد صدایش را می‌کشد تا نشان دهد روزهای زیادی باید به دنبال بچه‌اش بیاید: «یک سال روزگار باید بیام دنبالش. هر روز که نمی‌تونم برم اون سر بلوار پارک کنم و بیام دنبال بچه. حالا من به کنار خود بچه خسته می‌شه، پیاده بیاد تا کنار ماشین.» علیرضا قیافه حق‌به‌جانب گرفته. بعد رویش را برمی‌گرداند تا نشان دهد گفت‌وگو پایان گرفته است.
مسعود دم در مدرسه ایستاده و منتظر تعطیل شدن مدرسه است: «بعضی از پدر و مادرها خیلی بی‌ملاحظه هستند. حاضر نیستند ماشین‌شان را چند متر دورتر پارک کنند و با پای پیاده بیایند دنبال بچه‌شان. حتما می‌خواهند دقیقا دم در مدرسه بیاستند. می‌آیند و ترافیک ایجاد می‌کنند.» مسعود ادامه می‌دهد: «ما پدر و مادرها باید تربیت را از خودمون شروع کنیم. وقتی من این رفتار را داشته باشم، حقوق مردم را زیر پا بذارم، دوبله سوبله پارک کنم، راه مردم را ببندم، خب بچه‌ی منم یاد می‌گیره. همین اشتباهاتی که من می‌کنم، فردا بچه‌ی من هم تکرار می‌کنه.» مسعود ماشین‌های پارک شده را نشان می‌دهد: «ببینید چه وضعی درست شده، نگاه کنید تریلی نمی‌تونه رد بشه. اون بدبختی که لاین اول کنار جدول پارک کرده، باید منتظر بمونه راننده‌ای که سوبله پارک کرده بیاد و حرکت کنه بعد راننده‌ای که دوبله پارک کرده حرکت کنه تا نهایتا اون راننده‌ای که کنار جدول پارک کرده بتونه بره. فقط این نیست صبح‌ها هم وضع همین جوریه».
رسول می‌پره توی حرف مسعود. دلش حسابی پر است: «باورتون نمی‌شه. صبح‌ها باید بچه‌ها را از در کوچه‌ای برسانیم. همه‌ی پدر و مادرها می‌خواهند دقیقا دم در مدرسه بچه‌شون را پیاده کنند. یعنی دقیقا ماشین را تا کنار در مدرسه میارند. وقتی در ماشین باز می‌شه، بچه‌شون می‌تونه پاشو بذاره روی پله جلوی در مدرسه. بچه را که پیاده کردند حالا می‌خواهند به سرعت بروند خونه. نمی‌دونید چکار می‌کنند... دستشونو می‌ذارن روی بوق و بر‌نمی‌دارند.» رسول به لحن مسخره می‌گوید: «همه برید کنار شاهزاده خانم می‌خواهند تشریف‌شون را ببرند. خب بی‌انصاف ماشینت را چند متر عقب‌تر پارک کن، بچه‌ات را بیار برسون دم در مدرسه. اگر هم می‌خواهی پیاده نشی و تا دم در مدرسه با ماشین بیایی یه کم صبر و تحمل داشته باش، ماشین‌ها حرکت کنند و بروند بعد تو برو. همه دیگرون را نوکر پدرشون حساب می‌کنند. پیش خودشون می‌گن فقط ما. همچی ما.»
رسول زیر لبش فحشی هم به پدر و مادرهای مذکور می‌دهد و رویش را می‌چرخاند سمت خیابان. دستش را فرو کرده تا ته جیبش. رو برمی‌گرداند و سکوت را می‌شکند: «ما به هم احترام نمی‌ذاریم. تربیت باید از ما پدر و مادرها شروع بشه. این مدیر مدرسه باید اول ما را ببره سر کلاس ادب و احترام و مهم‌تر از همه شعور. تربیت کنه بعد بچه‌های کوچک خود به خود تربیت می‌شن.» مسعود پشت حرف رسول را می‌گیرد: «اگر ما پدر و مادرها تربیت یاد بگیریم، خود‌به‌خود بچه‌هامون هم با تربیت می‌شن. وقتی بچه نگاه پدرش کنه. نگاه مادرش کنه ببینه اونا چطوری با مردم رفتار می‌کنن، چطوری حقوق همدیگه را رعایت می‌کنند، چطوری به هم احترام میذارن، این طفل معصوم هم یاد می‌گیره. وقتی بچه نگاه می‌کنه می‌بینه مادرش دستشو از رو بوق برنمی‌داره و می‌خواهد دست بندازه دهن خودش و بقیه را پاره کنه خب بچه هم می‌گه منم باید عین مادرم باشم.» رسول به حرف‌های مسعود می‌خندد: «خدا خیرت بده. حرفت حقه. اصلا این راه خاکی جلوی مدرسه، نمی‌دونید که چه وضعی داره. سرویس‌های مدرسه میان بچه‌ها را لب بلوار پیاده می‌کنند. پنج تا بچه‌ی کوچک می‌دوند طرف در مدرسه. از اون طرف این پدر و مادرها با سرعت 80 کیلومتر در حال حرکت هستند. من همه‌اش می‌گم خدایا خودت نگه‌دار این بچه‌ها باش. خب لامصب، دم در مدرسه هستی، یک کم یواش‌تر. عجله‌ی کجا را داری؟ خدای نکرده بکشی زیر یکی از بچه‌ها، مگه دیگه می‌شه این مصیبت را جبران کرد. خدا از سرتون نگذره. آخه شعور هم خوب چیزیه».
مهتاب هم جز کسانی است که تقریبا وسط بلوار پارک کرده است. حدود 10 دقیقه است که پارک کرده و توی ماشین منتظر صدای زنگ مدرسه است. ازش می‌پرسم اینجا که ایستاده است خطرناک نیست، با توجه به خودروهایی که از کنارش رد می‌شوند؟ با قیافه حق به جانب می‌گوید: «چرا خیلی خطرناکه. این مدیرهای غیرانتفاعی‌ها که این همه پول در میارن، خب بروند یه جای خلوت‌تر مدرسه بسازن. اینجا هم جای مدرسه ساختنه؟»
وقتی ازش می‌پرسم چرا جلوتر ماشینش را پارک نمی‌کند، چشمانش را گرد می‌کند و با تعجب جواب می‌دهد: «خب بچه‌ام چطوری پیدام کنه؟» می‌گویم پیاده شوید و بیایید دنبالش. مهتاب انگار از این گفت‌وگو حوصله‌اش سر رفته با بی‌میلی جواب می‌دهد: «نمی‌تونم. کمردرد دارم.» بعد رویش را برمی‌گرداند. حدیث با دختر کوچکش جلوی در مدرسه ایستاده است. دخترک روپوش مدرسه به تن دارد. حدیث توضیح می‌دهد: «اول می‌رم دنبال دخترم بعد میام دنبال پسرم. همین بدبختی‌ها را هم دم در مدرسه دخترم دارم. ماشین‌ها توی هم گره می‌خورند. باورتون نمی‌شه همه دقیقا می‌خواهند بیایند جلوی در مدرسه بایستند. من ماشینم را خیلی دورتر پارک می‌کنم. اما تا وقتی به ماشین می‌رسیم 10 تا سوره توحید می‌خونم و مرتب صلوات می‌فرستم. ماه مهر مادر یکی از بچه‌ها دنده عقب گرفته بود. بدون اینکه پشت سرش را نگاه کنه. اومد زد به پای من. وقتی می‌رم دنبال دخترم باید مواظب باشم ماشین بهم نزنه.»
مرضیه شاهد گفت‌وگوی ماست. می‌آید جلو و در بحث شرکت می‌کند: «تعداد کمی از والدین ماشین‌های‌شان را پارک می‌کنند و پیاده می‌آیند دنبال بچه‌های‌شان. در گذشته وقتی ما مدرسه می‌رفتیم همه بچه‌هاشونو مدرسه‌ای که کنار خونه‌شون بود، ثبت‌نام می‌کردند. ما خودمون می‌رفتیم مدرسه و می‌آمدیم خانه. اصلا پدر و مادر دنبال ما نمی‌آمدن. اما حالا به خاطر مدارس غیردولتی، از اون سر شهر بچه‌ها را میاریم این سر شهر. از وقت و انرژی و پول مایه میذاریم و تا بچه‌ها در مدرسه‌های بهتری درس بخونند. با اینکه به نظر خودم این کار اشتباه است اما من هم دقیقا عین بقیه پدر و مادرها رفتار می‌کنم.»
مرضیه ادامه می‌دهد: «موضوع فقط پارک کردن ماشین‌ها دم در مدرسه نیست. بعضی از والدین روی پله‌ی ورودی در مدرسه می‌ایستند و بچه‌های‌شان را بدرقه می‌کنند. بچه‌ها را می‌بوسند و دو ساعت برایشان بای بای می‌کنند. بقیه‌ی بچه‌ها باید پشت سر مادر فداکار بایستند تا مادر بچه‌اش را به داخل مدرسه بفرستد بعد آن‌ها بتونند وارد بشوند.» مرضیه با طعنه اضافه می‌کند: «همین مادری که دم در مدرسه راه همه را می‌بنندد و بچه ماچ می‌کند اگر بروید خانه‌اش خدا می‌داند روزی چند بار شاهد کتک خوردن بچه‌اش می‌شوید. اما ماشالله اداهای‌شان زیاد است. مثلا می‌خوان بگن خیلی مادرهای خوبی هستند. بچه از آغوش گرم آنها جدا می‌شه و می‌ره توی مدرسه. بابا دست بردارید از این همه فیلم بازی کردن. اگر خیلی مادر خوبی هستی توی خونه ببوسش. نیاز نیست اینجا پشت سرت صف درست کنی.»
رییس راهنمایی‌و‌رانندگی سیرجان در این زمینه می‌گوید: ما باتوجه به تعداد ماموری که داریم فقط می‌توانیم تقاطع‌ها را پوشش دهیم. چون به تعداد مدارسی که در شهر سیرجان وجود دارد هنگام تعطیلی مدارس پارک‌دوبل وجود دارد. و واقعا نمی‌توانیم همه‌ی این مدارس را پوشش دهیم. سرهنگ پاک‌ایزدی افزود: من از رییس ایستگاه‌ها خواسته‌ام که لیست مدارس سطح بخش‌شان را در بیاورند و رندومی کنترل و اعمال قانون کنند. وی تاکید کرد: والدین باید ماشین‌های‌شان را جای امن پارک کنند و پیاده دم مدرسه بیایند و منتظر بچه‌شان باشند و او را همراه‌شان سمت ماشین هدایت کنند. سرهنگ پاک‌ایزدی گفت: بچه‌های شهرداری امروز صبح اینجا بودند و براساس مانیتور ترافیکی که راه انداختیم بیشترین گلایه مردم و تخلف در سیرجان پارک دوبل است. و تصمیم داریم اولین برخوردمان، برخورد با تخلف دوبله باشد.
زنگ مدرسه به صدا درمی‌آید. در مدرسه باز می‌شود و بچه‌ها در حالی که می‌دوند از مدرسه بیرون می‌ریزند و در آغوش پدر و مادرهایشان جا می‌گیرند. ادامه‌ی حرف‌های مرضیه در قیل و قال بچه‌ها گم می‌شود. ماشین‌ها همه می‌خواهند حرکت کنند. ترافیک ایجاد شده روبه‌روی در مدرسه مثل موج دریا به حرکت در آمده است. بعضی از پدر و مادرها دست بچه‌های‌شان را گرفته‌اند و می‌خواهند از بلوار رد شوند. صدای بوق ماشین‌ها آرامش بلوار را برهم زده است. موج ماشین‌ها حرکت می‌کند، بچه‌ها و والدین هم در میان امواج.