عرشِ خدا با خنده و شادیِ مردم نمی‌لرزد
 ابوذر خواجویی‌نسب
سرانجام عروسی به کوچه‌ی سیرجانی‌ها هم رسید تا گل‌گهر پس از سال‌ها ماندن در لیگِ دسته‌ اول فوتبال کشور، میزبانِ یک دیدارِ لیگ‌برتری شود. تا همین یکی دو ماه پیش، وضعیتِ ورزشگاهِ امامِ علی(ع) به حدی آشفته بود که کمتر کسی باور می‌کرد، گل‌گهر، حداقل تا میانه‌های فصل، قادر به میزبانی از رقبایش در سیرجان باشد. این میان؛ الزاماتِِ سازمان‌لیگ و فدراسیونِ فوتبال، توفیقی شد تا ورزشگاهِ امام‌علی، در مدت‌زمانی اندک، رنگ بازسازی به‌خود بگیرد و با حالتی شیک و نونوار شده، میزبانِ دیدارهای گل‌گهر در بالاترین سطحِ فوتبال کشور شود. در واقع لیگِ‌برتری شدن نماینده‌ی سیرجان ثابت کرد که ما می‌توانیم؛ البته اگر زور بالای سرمان باشد.
2. دو سال از ثبتِ پروسه‌ی جهانی شدن سیرجان در حوزه‌ی صنایع‌دستی گذشت. گویی تنها بهره‌ی سیرجان از این اتفاقِ بزرگ، عنوانی است که روی دست مسئولان باد کرده است. برند جهانی شدن، از آن دست فرصت‌هایی است که نصیبِ کمتر شهری می‌شود. حیف که نفهمیدیم و ندانستیم چه ظرفیتِ شگفت‌انگیزی برای توسعه و تغییر سرنوشتِ سیرجان، به‌وجود آمده است. حالا باید آسیب‌شناسیِ این «فرصت‌سوزی» بزرگ‌ترین مطالبه‌ی مردم و رسانه‌های محلی از مسئولان شهرستان و استان باشد. گلیمِ دست‌باف مرگ ندارد اما آفتابِ عمرِ یک شهر جهانی در صورتِ بی‌توجهی به دستورالعملِ شورای جهانیِ صنایع‌دستی پس از چهار سال غروب خواهد کرد. گوش که فرا دهید، صدای ناقوسِ مرگ شهر جهانیِ سیرجان را خواهید شنید.
3. جشنواره‌ی ششمِ فرهنگیِ گل‌گهر به پایانِ راه خود رسید. هفت شب مردم آمدند، خندیدند، شورِ دسته‌جمعی را حس کردند و به خانه‌های خود برگشتند. هیچ اتفاقی بدی هم نیفتاد. نمی‌دانم چرا برخی از خنده و شادیِ مردمی که تا خرخره در مشکلاتِ اقتصادی فرو رفته‌اند، دل‌گیر می‌شوند و تقلا می‌کنند تا شادی را از چهره‌ی شهر پاک کنند. امام علی‌(ع) می‌فرماید: «بعد از سلامتی، خنده و شادی، بزرگ‌ترین نعمتی است که خداوند به آدمیان، اعطا کرده است.» یادمان نرود که عرشِ خدا با خنده و شادیِ مردم نمی‌لرزد. این عرش را کسانی به لرزه در‌می‌آورند که با دست‌درازی به بیت‌المال، وقایعی تلخ، هم‌چون فسادهای اقتصادی را به‌وجود می‌آورند.
4. از 28 مرداد، چند روزی بیش نیست که فاصله گرفته‌ایم. روزی که در تاریخ یادآور کودتای ننگینِ 28 مرداد و سرنگونیِ دولت مردمیِ دکتر مصدق است. نمی‌شود از این واقعه یاد کرد و نامی از تنها شهید این کودتا نبرد. سرگردِ سخایی، ریاستِ کل شهربانیِ‌ کرمان که مورد نفرتِ مخالفانِ مصدق و در راس آنها مظفر بقایی قرار گرفت و به طرزِ مظلومانه‌ای به شهادت رسید. در کتاب «سرنوشت یاران مصدق» در مورد نحوه‌ی کشته شدن او آمده است: «عمله‌ی استبداد بعد از قتلِ سرگرد سخایی، پای او را با طنابی به جیپ نظامی بستند و پیکر وی را تا میدان شهر کرمان بر زمین کشیدند و بر تیری چوبی آویختند. آن روز مردم وحشت‌زده‌ی کرمان از ترس ارتشیان و قداره به دستان حامی شاه نتوانستند او را رهایی دهند و جنازه آن شهید همان‌طور برهنه تا شب بر بالای دار آویزان بود. هنگام شب پیرمردی به خود جرات داد و در تاریکی شب، جسد را پایین آورد و در قبرستان «سید‌حسین» کرمان به خاک سپرد.