روایت پاسارگاد از حال و روز قربانیان مسمومیت الکلی در سیرجان
از کوچه‌های مکی‌آباد تا تخت‌های بیمارستان
- زهرا خواجویی‌نژاد
هنوز هم باور ندارند پسرشان به راحتی فوت کرده باشد. «به یک آب خوردنی بچه‌ام رو از دست دادم». این را پدر یکی از قربانیان حادثه الکلی اخیر می‌گوید. وارد مکی‌آباد که می‌شوی به راحتی می‌توان رد خانواده‌های داغدار را پیدا کرد. یکی از اهالی مکی‌آباد با انگشت به چلچراغ روبه‌رویش اشاره می‌کند: «بنده خدا در اثر همین زهرماری‌ها فوت کرد. خونه خودش اینجاست اما تمام مراسماتش در خانه پدرش تو شهر برگزار می‌شه و کسی اینجا نیست». او آدرس خانه یکی دیگر از قربانیان را می‌دهد. وارد خیابان که می‌شویم صدای بلند قرآن به ما می‌فهماند که درست آمده‌ایم. یک پارچه مشکی بر دیوار آجری خانه نصب شده است و از اقوام و آشنایان خواسته شده پارچه‌ای نصب نکنند. دو مرد عزادار دم در خانه نشسته‌اند و دست‌شان جلوی صورت‌شان است. نزدیک می‌شوم و از آن‌ها می‌خواهم با پدر یا برادر پسر جوانی که هفت روز است در خاک آرامیده است گفت‌وگو کنم. بعد از چند دقیقه‌ای پدر می‌آید و در حالی دانه‌های تسبیح مشکی‌رنگش را بالا پایین می‌کند با صدایی حزن‌آلود از پسر جوانش می‌گوید؛ «نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاد. بچه‌ام خیلی مظلوم و کاری بود. کارش به هیچی نبود. اوایل کارگری می‌کرد تا اینکه تو یه مغازه لنت‌کوبی کاری گیرش اومد و مشغول کار بود» هنوز حرفای پدر تمام نشده که مادر دم در می‌آید بعد از سلام و احوالپرسی دستم را می‌گیرد و من را در آغوش می‌فشارد و بلند بلند گریه می‌کند. همراه او وارد خانه می‌شوم. اقوام و خویشان برای صرف ناهار روز هفتم به خانه‌ی آن‌ها آمده‌اند و دور تا دور اتاق نشسته‌اند. در حیاط باز است و چند مرد در حال پخت غذا هستند. مادر به خواهرش می‌گوید عکس پسرش را بیاورند تا نشان‌مان دهد چه پسری داشته‌ است. عکس را که می‌آورند طاقت نمی‌آورند و همه زیر گریه می‌زنند، پدر دستور می‌دهد سریع عکس را ببرند. «عصر جمعه از سرکار که خونه اومد، خوابید. به ما چیزی نگفت که چیزی مصرف کرده. ما صبح که بردیمش بیمارستان، پرستار ازش پرسید چی خوردی، گفت عرق خوردم» او دوباره به شب حادثه برمی‌گردد؛ «شب که خوابید اصلا هیچی نگفت، نه ناله‌ای ، نه دردی، سر صبح بلند شد و گفت بابا چشمام تاریک شده و چیزی نمی‌بینم» به اینجا که می‌رسد مادر گریه‌هایش بیشتر می‌شود و پدر همچنان ادامه می‌دهد؛ «وقتی رفتیم به ما گفتند کار از کار گذشته. از زمانی بردیمش بیمارستان تا فوت کرد دو ساعت طول کشید. همه دکترها هم اومدن اما هیچ کاری نتونستن انجام بدن. بچه‌م 28 سالش بود و هنوز دومادش نکرده بودم». مادر بلندتر گریه می‌کند و روی دستش می‌زند. شوهرش می‌گوید «امروز هفت روز است بهش می‌گم باید صبر کنی اما آروم نمی‌شه». آن‌ها چهار دختر و چهار پسر دارند و او پسر سوم‌شان بوده است. خاله جوان تازه فوت شده می‌گوید؛ «پیگیری کنید از این اتفاقات دیگه نیفته، پیگیری کنن چطوری این مشروبات مسموم بین مردم توزیع شده.» همزمان با صحبت‌های خاله، قران اوج می‌گیرد و مادر و خواهرها بلند گریه می‌کنند. پدر دوباره می‌گوید:«وقتی بچه‌مان مرد، کلانتری هم رفتیم گفتند از دست کسی شاکی نیستید، گفتیم نه، گفتند اگر رضایت ندهید می‌توانید دیه بگیرید، اما یقه کی را می‌گرفتیم.  برای همین رضایت دادیم. مگر خدا قاتل‌‌اش را پیدا کنه». خاله تازه جوان فوت شده می‌گوید: «اگر از همان اول اطلاع‌رسانی کرده بودن 150 نفر کارشان به بیمارستان نمی‌کشید». او می‌گوید: « این‌ بدبختا خانواده کارگری هستن که هیچ کاری از دست‌شان نمی‌آید، نه بیمه هستن. پدرش الان بیکاره، برای همین دو ساعتی که بچه تو بیمارستان بوده یک میلیون روی دست‌شان افتاده و الان جون رفته و مال رفته شدن. کاش حداقل کمکی می‌شد هزینه‌شون برمی‌گشت». پدر می‌گوید: «با اینکه از اول هفته چند نفر فوت کردن دیروز شنیدم یک نفر دوباره مشروب خورده و رفته تو کما، انگار مردم اطلاع ندارن. خودشون می‌خوان خودشون رو نابود کنن».
صبح شنبه به بیمارستان امام‌رضا(ع) می‌روم به همراه حراست پیش سوپروایزر می‌رویم. او به صورت غیررسمی آماری می‌دهد اما می‌گوید آمار دقیق را باید از رییس بیمارستان بگیرید و فقط به این جمله اکتفا می‌کند: «در حال حاضر فقط دو نفر در بیمارستان امام رضا بستری هستند و همه مرخص شده‌اند. تعداد مراجعین خیلی کم شده است. دیشب دو نفر با علایم مسمومیت به اورژانس مراجعه کردند و نیاز به بستری و درمان فوری داشتند که فرار کردند و رفتند». به سراغ دو نفری که در بخش بستری هستند می‌روم. یک مرد حدود 40 ساله روی تخت دراز کشیده و همسرش کنارش نشسته است. آن‌ها حاضر به گفت‌و‌گو نمی‌شوند و به اتاق بیمار دیگر می‌رویم. او  نیز حدود 40 سال دارد و به شرط آنکه اسم و عکسش را چاپ نکنیم لب به سخن می‌گشاید. در میان حرف‌هایش شرم را می‌توان احساس کرد. همسرش خیلی خوشحال است که شوهرش نجات پیدا کرده است و از او قول گرفته که دیگر لب نزند. شوهرش چهارشنبه‌‌شب الکل مصرف کرده است: «چهارشنبه هفته پیش مصرف کردم. علایم خاصی هم نداشتم. فردایش سرکار رفتم، سرکار تعریق زیادی داشتم، اینقد که لباس‌هایم خیس شده بود. گفتم شاید گرمازده شده باشم. آمدم خونه ختمی خوردم و از ساعت 2 تا 6  خوابیدم. عصر که بلند شدم دیدم اصلا تعادل ندارم و می‌خواهم زمین بخورم. چشمانم سیاهی می‌رفت. گفتم شاید مربوط به فشارم باشد و دکتر نرفتم. تا اینکه جمعه به بیمارستان مراجعه کردم». او می‌گوید: «‌تاری دیدم به حدی بود که گوشی موبایل را جلویم می‌گرفتم فقط صفحه سیاه می‌دیدم و اصلا فکر نمی‌کردم من هم دچار مسمومیت الکلی شده باشم». او در جواب این سئوال که از چه کسی مشروب را تهیه کردید، گفت: «با توجه به خبرهایی که در شهر پیچیده بود خیلی حساس بودم و حتی به طرفی که ازش گرفتم تاکید کردم، گفت من این‌ها را خودم ریختم، از جایی وارد نکردم. در صورتی که شاید دروغ می‌گفت. الان در حال حاضر هیچ اعتمادی به خرید نیست همان مواردی هم که پلمپ هستند می‌توانند سمی باشند».
دکتر غلامرضا جهانشاهی معاون درمان دانشکده علوم‌پزشکی سیرجان گفت: «روز شنبه فقط یک مورد بیمارستان غرضی و یک مورد بیمارستان امام‌رضا(ع) مراجعه‌کننده داشتیم. پیک بیماری خوابیده است. حدود 108 مراجعه‌کننده به بیمارستان امام رضا داشتیم، حدود 60 نفر دیالیز شدند و بقیه بستری و مرخص شدند».
به بیمارستان غرضی می‌روم. معاون بیمارستان می‌گوید فقط سه نفر در بیمارستان بستری هستند: «یک نفر در آی‌سی‌یو، یک نفر در بخش داخلی و یک نفر را هم امروز آوردند». با هماهنگی  معاون بیمارستان به بخش داخلی می‌روم و از پرستار بخش آدرس فرد بستری شده را می‌گیرم. پرستار می‌گوید: «همه افراد بستری شده مرخص شدند و فقط همین یک نفر بستری هست. او از پسر جوانی می‌گوید که به دلیل شدت مسمومیت چشمانش نابینا شده‌اند و در حال حاضر سیر درمان را در یزد طی می‌کند». به اتاق بیمار می‌روم؛ پسری جوان که دو  پسر دیگر کنارش ایستاده‌اند و او را در ناهار خوردن کمک می‌کنند. او علت مسمومیت‌اش را انکار می‌کند: «رفتم عروسی فکر کنم غذایش مشکل داشت و مسموم شدم» اما گفتند شما به دلیل دیگری مسموم شدید؟ دوستش می‌گوید:«رفته عروسی، اونجا مشروب خورده مسموم شده» بقیه افرادی که خوردند مشکلی پیدا نکردند؟«این همه آدم تو این هفته آوردن بیمارستان» دوستش می‌گوید؛ «ماشالله ورزشکاره زود خوب میشه». به بخش آی سیو می‌روم یکی از اولین مسمومین الکل که هنوز در بخش آی‌سی‌یو است و علی‌رغم گذشت یک هفته هنوز به بخش منتقل نشده است. نه خودش توان حرف  زدن دارد و نه کسی همراهش است. به اورژانس می‌روم، مسئول اورژانس می‌گوید: امروز یک مرد 55 ساله را آوردند و با دست به تخت مقابلش اشاره می‌کند. نزدیک تخت‌ بیمار می‌شوم اما آن‌ها شرایط خوبی برای مصاحبه ندارند.
دکتر فاخر معاون بیمارستان غرضی می‌گوید: «از شنبه هفته پیش تا الان 60 نفر به بیمارستان غرضی مراجعه کردند. 4 تا فوتی داشتیم. 36 نفر سرپایی مرخص شدند.  17 نفر بستری و مرخص شدند». او با بیان اینکه تب مسمومیت ناشی از الکل فروکش کرده است،گفت:«بیشترین مراجعه‌کننده در تاریخ 31 تیرماه بوده، در این تاریخ 29 نفر به بیمارستان مراجعه کردند، 12 نفر در تاریخ یک مرداد، 10 نفر دوم مرداد، 5 نفر سوم مرداد، یک نفر شش مرداد، یک نفر هم هفت مرداد مراجعه کرده است».
یک هفته از حادثه تلخ مشروبات الکلی در سیرجان گذشته است. رییس کل دادگستری استان کرمان گفته است چند نفر در این پرونده تحت تعقیب هستند و عامل اصلی این پرونده به دلیل مصرف همان مشروبات فوت شده است. هنوز درگیری‌های  ذهنی‌ام آرام نشده و مسخ صحنه‌هایی هستم که در این دو روز دیده‌ام.ادم‌هایی که حتی خجالت می‌کشند دردشان را فریاد زنند و با خودم می‌گویم هرکسی می‌توانست جای آن‌ها باشد، آدم‌هایی که تصمیم یک لحظه‌شان پازل زندگی‌شان را تغییر داد. و حال نباید آن‌ها را به راحتی قضاوت کرد.