یکشنبه, 26 آذر 1396

هفته‌نامه شماره 493: 20 آذر 1396

هوایی‌شدن کامبیز
- احمدرضا تخشید
نرسیده به فلکه شهرداری کامبیز را دیدم که ایستاده و دارد سر درِ شورای شهر را انداز ور‌انداز می‌کند. بعد با قدم‌های بلند انگار چیزی را متر می‌کرد. من که تعجب کرده بودم نزدیکش شدم و گفتم چه خبر کامبیز؟ کامبیز که انگار غافلگیر شده بود برگشت به سمتم و سلام کرد و گفت: خبری نیست. گفتم: انتخابات شورا و ریاست‌جمهوری که دیگر تمام شده، این‌جا چه کار می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟ کامبیز گفت: ببین تو از عالم و آدم بی‌خبری و برای من خیلی سخته که همیشه و همواره باید تو را توجیه کنم و بهت آموزش بدهم که چی به چیه. همین شما افراد عوام هستید که نمی‌گذارید شهر و مملکت پیشرفت کنه. گفتم: تو هم مظلوم گیر آوردی؟ مسلسلت رو گرفتی به طرفم و همین‌طور داری شلیک می‌کنی. کامبیز گفت: حقته، از بس از دوره و زمانه عقبی. گفتم: بالاخره نگفتی داری چه‌کار می‌کنی؟ کامبیز یک بار دیگر جلو سر در را با قدم اندازه گرفت و گفت: می‌خوام یک پارچه بزنم بالای این سر در و کارهای خودم و خواسته‌های مردم را اعلام کنم. گفتم: کامبیز‌جان تازه از خواب بیدار شدی. هنوز بیش از سه سال تا انتخابات بعدی باقی‌مانده. کامبیز گفت: همین حرف‌ها رو می‌زنی که بهت می‌گم عوام. مرد حسابی شما یک دانه گندم هم که بکاری چند ماه باید صبر کنی تا محصول را بچینی. گفتم: حالا در مورد چی می‌خواهی پارچه بزنی؟ گفت: در مورد تمام خدماتی که دارم در مورد مردم شهر و کشور و جامعه‌ی جهانی انجام می‌دهم. گفتم: مگر چه کار داری انجام می‌دهی که من خبر ندارم. گفت: ما شهروندان باید توجه کنیم که باری هستیم بر دوش جامعه و باید کاری کنیم که این بار هر‌چه سبک‌تر باشه و هزینه‌ی کم‌تری بر دوش مردم بگذاریم. مثلا من حساب کردم در اداره روزی سه عدد چایی می‌خورم و برای هر چایی سه قند می‌خورم یعنی روزی نه قند که اگر بیست روز در ماه بروم سر کار می‌شود ماهی صد و هشتاد عدد قند که شاید وزنش بشود نیم کیلو؛ یعنی ماهانه مبلغی نزدیک دو هزار تومان. گفتم: حتما می‌خواهی این مبلغ را از جیب خودت بپردازی؟ کامبیز گفت: دلم می‌خواست ولی بار مالی زیادی به خانواده‌ام تحمیل می‌شد و در محاسبات تقسیم حقوقم برای طول ماه شکاف ایجاد می‌شد. بنابراین تصمیم گرفتم چایی را بدون قند بخورم. گفت: تو واقعا آدم خوبی هستی و این از خود‌گذشتگی‌ات جای قدردانی دارد ولی این چه ربطی به پارچه زدن درِ شورا دارد. ان‌شاالله خدا خودش پاداشت را می‌دهد. کامبیز گفت: درسته ولی مردم شهر و کشور باید قدر کارهای من را بدانند و تا نگویم، نمی‌فهمند من چقدر خوبم. گفتم: حالا روی پارچه نوشتی من چایی بدون قند می‌خورم؟ این بار کامبیز کمی عصبانی شد و گفت: خیلی کارهای دیگر هم هست که می‌شه نوشت. مثلا من از خودکار خودم در اداره استفاده می‌کنم؛ کاغذ‌ها را نصف می‌کنم و رویش می‌نویسم. الان هم برنامه‌ای دارم برای اصطکاک کم‌تر و خراب نشدن صندلی. روزی دو ساعت ایستاده کار می‌کنم. بعد سرش را جلو آورد و آهسته گفت: این را نمی‌شه روی پارچه نوشت ولی اگر به کسی نگی به تو می‌گم که من توی خانه لخت راه می‌روم تا در مصرف پارچه و لباس صرفه‌جویی کنم و این‌گونه در خدمت محیط‌زیست و عالم بشریت باشم. گفتم: کامبیز جان تو هوات بالاتر از نماینده‌ی شورای شهر و مجلسه. به گمانم می‌خواهی رییس سازمان ملل بشی. کامبیز گفت: چه ایرادی داره یک هموطن سیرجانی رییس سازمان ملل بشه. البته اگر بعضی از حسودها بگذارند. ولی من با قاطعیت اعلام می‌کنم که هدف اصلی من خدمت به جلوگیری از فرسایش جهان بشریت و همچنین تحمیل هزینه بر دوش مردم خوب شهر و کشورم است. گفتم: کامبیز شنیدی می‌گن مار‌ گزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسه؟ من هم از این رفتارها می‌ترسم. یک زمانی یک رییس‌جمهوری بود که خیلی کم‌هزینه بود ولی متاسفانه بَرجش بیش‌تر از خرجش بود و به همین دلیل میلیاردها تومان و دلار هزینه بر دوش ملت گذاشت و سال‌ها باید خسارت کارهاش رو پرداخت... کامبیز که عصبانی شده بود چیزی زیر لب گفت و بدون آن‌که خداحافظی کند، شروع کرد به اندازه‌گیری دوباره‌ی سر در شورای شهر.