گزارش پاسارگاد از زندگی دوباره معتادان در پارک 17 شهریور
همزیستی دانش‌آموزان و معتادان
- ناصر صبحی
پارک 17 شهریور، ساعت هفت‌و نیم عصر پاییز: چراغ‌های پارک روشن شده. این ساعت و این فصل‏، آسمان تاریک است. دانش‌آموزان، در حال رفت و آمد به سالن مطالعه‌ی پارک هستند. برخی خسته از ماراتن تست‌زنی کنکور، آمده‌اند بیرون که هوایی بخورند. در این پارک اما فقط دانش‌آموز نیست. چندنفر در گوشه‌های مختلف پارک نشسته‌اند. آتش فندک‏ رسوا کننده است. سه زن، جوان‏ میانسال و پیر. از سرما خودشان را محکم در چادر پیچیده‌اند. به طرف‌شان که می‌رویم،‏ می‌ترسند؛ زن میانسال چالاک‌تر است و برمی‌خیزد و می‌رود. زن جوان تند تند مشغول جمع کردن زرورق‌هاست. دست‌هایش می‌لرزد و زرورق‌ها و فندک مدام از دستش لیز می‌خورد. زن مسن،‏ خونسرد، با طمانینه زرورق و موادش را توی کیفش پنهان می‌کند و در مقابل سئوال ما که چه می‌‎کشی؟ محکم می‌گوید: هِچی!
دورتر دو مرد با دیدن واکنش زن‌ها‏، قبل از رسیدن ما می‌روند. در گوشه‌ای، کنار یک تخته سنگ، چند قدم مانده به سالن مطالعه و خانه‌ی مطبوعات، پیرزنی نشسته و مشغول کشیدن مواد است. کنارش مرد لاغر و نسبتا جوانی قوز کرده روی زرورق مشترک. دوربین را آماده می‌کنیم، پیرزن روی‌مان براق می‌شود: ها؟ چیه؟ چی می‌خوای؟ چرا عکس می‌گیری؟ نگیر...
می‌گوییم خبرنگاریم. داد می‌زند: خب باش. فکر کردی می‌ترسم؟ بگیر. بگیر ببینم چه غلطی می‌کنی؟
لولی را که درست کرده به دهان می‌گذارد و گردن کشیده با چشمانی وق زده نگاه‌مان می‌کند: می‌خوای زورکی عکس بگیری؟ بگیر.
پیرزن آرام نمی‌شود. هی داد می‌زند. در سکوت نگاه‌ش می‌کنیم. سکوت‌مان جری‌ترش می‌کند. بلندتر داد می‌زند. شش جوان محصل که در حال عبور هستند و توجه‌شان جلب می‌شود. نگاهی به پیرزن می‌کنند و نگاهی به ما. انگار حس کرده‌اند مزاحمیم چون دو نفرشان به سمت‌مان می‌آیند و تقریبا با خشم می‌گویند: چکار دارین؟ چرا اذیتش می‌کنید بدبخت رو؟!
دوربین را نشان می‌دهیم و می‌گوییم خبرنگاریم. جا می‌زنند. پیرزن همچنان فریادزنان ناسزا می‌گوید. جوانان محصل آرام آرام دور می‌شوند. ما نیز ترجیح می‌دهیم برویم خانه‎‌ی مطبوعات و با محسن اسدی پیرامون انتخابات شورا گپ بزنیم.
با محسن اسدی خداحافظی می‌کنیم و بیرون می‌آییم و از سر کنجکاوی نگاه می‌کنیم تا ببینم هنوز هم پیرزن سرجایش نِشسته یا نه؟ دو نفر از همان محصل‌ها کنارش نشسته‌اند. به سمت‌شان که می‌رویم، پیرزن می‌بیندمان و جوانک‌ها را هوشیار می‌کند. هر دو به سرعت باد می‌روند و دو لول اضافه روی زمین به جا می‌ماند!
- قانون پاسکاری!
پیش از این پاسارگاد و باقی نشریات سیرجانی بارها در مورد وضعیت اسفناک پارک 17 شهریور مطلب نوشته‌اند. در دوره‌ای پس از گزارش‌های نشریات‏ برای مدتی معتادان جمع‌آوری شدند اما پس از چندی دوباره همان آش است و همان کاسه. شهرداری در مورد معتادها مسئولیتی قبول نمی‌کند و معتقد است کار، کار بهزیستی‌ست. بهزیستی می‌گوید بدون ماموران نیروی انتظامی کاری نمی‌تواند انجام دهد. نیروی انتظامی می‌گوید بدون حکم قضایی نمی‌توان معتادها را جمع کرد. قضایی‌ها هم می‌گویند چون تصویب شده که اعتیاد جرم نیست و بیماری‌ست، ما نمی‌توانیم کاری کنیم!
- دانش‌آموز و معتاد؛ پنبه و آتش
تمام این اظهارات در‌حالی‌ست که دانش‌آموزان این شهر، هر روز که برای درس خواندن به سالن مطالعه‌ی خانه‌ی مطبوعات مراجعه می‌کنند و هر شب که به خانه برمی‌گردند، شاهد تعدادی زن و مرد معتاد هستند که به آسودگی گوشه گوشه‌ی پارک نشسته‌اند و پول و سلامتی‌شان را دود می‌کنند.
دانش‌آموزانی بنابه خصوصیات سنی افرادی جسور، کنجکاو، یاغی، شکننده، غم‌زده، آشفته و سردرگم هستند. یعنی؛ تمام آن‌چه که برای معتاد شدن نیاز است‏ را جوان یک جا دارد!
باید از مسئولان مدعی خدمتگزاری در این شهر پرسید؛ آیا نمی‌شد با توجه به وجود سالن مطالعه در پارک 17 شهریور و مراجعه‌ی مداوم دانش‌آموزان، حضور معتادان در این پارک ممنوع شود؟
نمی‌شود یک پارک را در این شهر سالم نگه داشت تا فرزندان سیرجان دور از دود هروئین و چهره‌های تکیده‌ی معتادان و دعوت‌ها و وسوسه‌های احتمالی درس بخوانند؟
آیا مسئولان تا بدان حد مقید به قانون هستند که ترجیح می‌دهند جوانان این شهر همجوار معتادان باشند اما مبادا خدای ناکرده قانون بیمار بودن معتاد نقض نشود؟
خوش به سعادت‌مان!