کربلا در کربلا می‌ماند اگر...
- حمید رجایی: چهل روز است که نگاهم را از سرو قامت تو پر نکرده‌ام. چهل روز است که شب و روزم را نمی‌شناسم. چهل روز زخم‌های دلم را گریستم. چهل روز پیاده آمده‌ام. چهل روز اربعین گرفته‌ام تا به تو برسم. نیامده‌ام از خون و نیزه و شمشیر بگویم! نیامده‌ام از خیمه‌های سوخته اهل‌بیت خورشید بگویم! نیامده‌ام از سرهای بریده بگویم! نیامده‌ام از نیزه‌هایی بگویم که بوی آفتاب گرفت. آمده‌ام بگویم که دشمن را مجال نیرنگ ندادم. آمده‌ام بگویم که نگذاشتم کربلا در کربلا بمیرد و مدفون شود. آمده‌ام بگویم که هیبت پوشالی شام را در‌هم شکستم. آمده‌ام تا سری به فرات بزنم. سری به شریعه بزنم و سراغ دست‌های وفادار علمدارت را بگیرم. آمده‌ام بشنوم. برادر! قاصدک‌های آواره‌ای که با من از کوفه و شام گذشتند و به طوافت آمده‌اند، سلامت می‌کنند. پاسخ‌شان را نمی‌دهی؟ برادر چگونه می‌شود که تو نباشی و زینب زنده بماند؟ آخر عهدی که بسته بودم این نبود! گر از نگاه گرم تو آتش نمی‌گرفت
در شام و کوفه خطبه من آتشین نبود
در حیرتم که بی‌تو چرا زنده‌ام؟
عهدی که با تو بستم، از اول چنین نبود
ده روز فراق تو عمری به ما گذشت
یکی عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود