گفت‌و‌گوی پاسارگاد با«بلقیس سلیمانی» داستان‌نویس معاصر ایرانی

با افتخار می‌گویم فمنیست هستم

-  گروه فرهنگ‌و هنر

محکم و پرانرژی حرف می‌زند. خودش را یک نویسنده زن فمنیست می‌داند و می‌گوید: «چون جنس من در اقلیت است دلم می‌خواهد از اقلیت خودم بنویسم، می‌خواهم صدای‌شان باشم» بلقیس سلیمانی داستان‌نویس، منتقد ادبی و پژوهشگر معاصر ایرانی است. کتاب‌های «بازی آخر بانو»، «بازی عروس و داماد» و «خاله بازی» و... از آثار اوست. رمان بازی آخر بانو برنده جایزه ادبی مهرگان و بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان در سال ۱۳۸۵ شده‌است. سلیمانی در رشته فلسفه تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کرده‌است. خودش می‌گوید داستان‌خوان حرفه‌ای بوده است اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده داستان بنویسد اما اتفاقی در زندگی‌اش رخ می‌دهد که او را سمت داستان‌نویسی هل می‌دهد. حوزه مورد علاقه‌اش زنان و سیاست است. اگرچه داستان‌نویسی سیاسی به قول خودش کمی دردسر دارد اما معتقد است آدم باید از هر حوزه‌ای که می‌شناسد بنویسد. او چهارشنبه هفته گذشته به دعوت موسسه معراج اندیشه به سیرجان سفر کرده بود و در گفت‌وگویی یک‌ساعته میهمان وی بودیم. قرار بود گفت‌وگو حول محور داستان‌نویسی باشد اما به سمت حوزه زنان، جنبش‌های دانشجویی و مسایل سیاسی هم رفت. 

- چه شد از فلسفه به سمت داستان‌نویسی رفتید؟

از اولش هم به داستان علاقه داشتم. داستان فلسفه خواندن من یک بار در مجله اندیشه پویا چاپ شد، آنجا گفتم که اصلا خودم این رشته را انتخاب نکردم، چون در گزینش ردم کردند بعد خودشان برایم انتخاب رشته کردند. اولین رشته‌ای را که خودم انتخاب کرده بودم دبیری تاریخ دانشگاه یزد بود. چون آدم ناخلفی بودم و به معلمی نمی‌خوردم خودشان رشته فلسفه دانشگاه تهران را برایم انتخاب کردند. آن زمان فلسفه رشته آزاد بود و بقیه رشته‌ها دبیری بود. اسم آن یادداشتم را گذاشتم؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. 

- فلسفه چقدر در داستان‌نویسی به شما کمک کرد؟

می‌شود گفت خیلی کم. به نظرم زیربنای فکر و اندیشه من قبلا در خانواده‌ام ساخته شده بود، یک نوع نگرش اومانیستی، نیهیلیستی به زندگی داشتم که این را قبلا در اثر حوادث روزگار گرفته بودم ولی فلسفه در فهم جهان به من کمک کرد؛ در فهم روابط انسان‌ها، فهم رابطه انسان با هستی و با خدا به من کمک کرد اما من هیچ‌وقت رمان فلسفی به معنای کلمه نمی‌نویسم. راستش اعتقاد به اینکه فلسفه را مخصوصا به صورت کاملا مصنوعی در داستان تزریق کنم ندارم، به خاطر همین خیلی از داستان‌های من تم فلسفی به آن معنا ندارد. ممکن است آن زیر زیرها یک نگاه فلسفی وجود داشته باشد که هست اما ابدا سعی نمی‌کنم اطلاعات فلسفی به مخاطب بدهم.

- در زمان دانشگاه در کنار درس، داستان هم می‌نوشتید؟

نه. آن زمان داستان‌نویسی را هنوز شروع نکرده بودم اما داستان‌خوانی وحشتناکی داشتم. من در دانشگاه تهران که قبول شدم یکی از لطف‌های خداوند به من بود. دانشگاه تهران کتابخانه‌ای دارد به نام کتابخانه مرکزی. من تقریبا دانشجوی فلسفه خوبی نبودم ولی شبانه‌روزم در این کتابخانه می‌گذشت؛ فقط هم خواندن رمان و داستان. در دوره فوق لیسانس بود که به فلسفه علاقمند شدم. تقریبا تا 37 سالگی داستان ننوشتم. تا قبل از شروع داستان‌نویسی‌ام حدود 80 مقاله و یادداشت در مطبوعات چاپ کرده بودم ولی یک مرتبه شروع کردم رمان «بازی آخر بانو» را نوشتم. حکایت‌ داستان‌نویسی‌ام هم جالب است، من مریض شده بودم فکر می‌کردم دارم می‌میرم گفتم بیایم تجربیات زیستی‌ام را که یک جورایی عامل مریضی‌ام هم بودند، بنویسم که واقعا خیلی هم به درمان من کمک کرد.

- این جرقه‌ای شد برای شروع داستان‌نویسی‌تان؟

من دوست داشتم همیشه بنویسم اما زیاد خواندن تقریبا باعث شده بود نتوانم بنویسم چون هرچه که می‌خواندم می‌گفتم تو می‌خواهی چه غلطی بکنی؟ تو می‌خواهی از این‌ها بهتر بنویسی؟ تقریبا داستان زیاد خواندن و البته خوب‌ها را خواندن باعث می‌شود شما ننویسی، شما داستان بد بخوانید زود نویسنده می‌شوید ولی اگر داستان خوب بخوانید دایم از خودت می‌پرسی مثلا تو می‌خواهی بعد از تولستوی، فاکنر، و... چی بنویسی، بعد دیگر متوجه این شدم من می‌خواهم تجربیات زیستی‌ام را بنویسم ممکن است برای چهار نفر مفید باشد.

- اغلب داستان‌های‌تان چندین بار چاپ شدند، دلیل این تجدید چاپ چه بوده است؟

ممکن است یکی‌اش فقط شانس باشد، یکی هم اینکه از موضوعاتی می‌نویسم که تقریبا کسی کمتر راجع به آن می‌نویسد و آن رویدادهای سیاسی دهه 60 است که تقریبا یک حالت تابو دارد و کسی به آن‌ها نزدیک نمی‌شود. عامل دیگر اینکه یک مقدار صادقانه با مخاطبم برخورد می‌کنم. مخاطبان من خوشبختانه از همنسلان من هستند و احتمالا چیزی را در آثار من می‌بینند که برایشان آشناست. 

- در داستان‌های‌تان زن نقش اصلی را دارد، دلیل این توجه چیست؟

اولا چون مردان را نمی‌شناسم. من فقط یک داستان دارم که شخصیت اصلی‌اش مرد است؛ آن هم داستان «سگ‌سالی» است. شخصیت بقیه داستان‌هایم همه زن هستند. در مجموع ما هرچه می‌نویسیم از خودمان می‌نویسیم. فکر می‌کنم خیلی نمی‌توانم از شخصیت‌های مرد بنویسم. من زنم. می‌توانم جای زن‌ها قرار بگیرم و به همین دلیل از زن‌ها و مصایب‌شان می‌نویسم. آن قدر این مسایل و مشکلات مهم هستند که می‌توانم بگویم مردان روزگار ما هم دارند درباره زن‌ها می‌نویسند، ما زن‌ها یک اقلیت هستیم. اقلیت به معنای فلسفی کلمه نه به معنای کمی. ما نیمی از جمعیت هستیم ولی از جهات حقوقی در اقلیت هستیم. حقوقی که به مردها تعلق می‌گیرد به زن‌ها تعلق نمی‌گیرد. بنابراین من چون در اقلیت هستم دلم می‌خواهد از اقلیت خودم بنویسم. اقلیت هم همیشه دلش می‌خواهد صدایش را بلند کند تا یکی صدایش را بشنود. یکی از دلایلی که زن‌های ما فریاد می‌زنند همین است. چرا مردها فریاد نمی‌زنند چون در اقلیت نیستند 

- این را می‌توان فمنیست بودن‌تان تعبیر کرد؟

من با افتخار همیشه می‌گویم فمنیست هستم اصلا هم ناراحت نیستم، هرکسی هم هرچه دلش می‌خواهد بگوید. برای برابری حقوق زن‌ها و مردان هم بسیار کوشش می‌کنم. 

- برای برابری چه کردید؟

همین که از زن‌ها می‌نویسم. من کار دیگری بلد نیستم انجام بدهم. حالا ممکن است در یک همایشی هم شرکت کنم، یا جایی مقاله‌ای ارایه بدهم، ممکن است چیزی را امضا کنم. آن‌ها واقعا کارهای اصلی من نیست. من خودم را یک نویسنده زن فمنیست می‌دانم. 

- فکر می‌کنید یک روزی این برابری به وجود می‌آید؟

امیدش هست ولی چند نسل باید قربانی شود بعد آن اتفاق می‌افتد.

- موضوع دیگری که در داستان‌هایتان دیده می‌شود توجه به مسایل و جنبش‌های دانشجویی‌ست، این از کجا نشات می‌گیرد؟

این از دانشگاه تهران نشات می‌گیرد و ایده‌آلی که من در ذهنم داشتم. من هرچه می‌نویسم تقریبا از کودکی، نوجوانی و تقریبا تا 24 سالگی‌ام است. فقط این کتاب اخیرم که قرار است به زودی منتشر شود به اسم«آن مادران و این دختران» به یک زن میانسال می‌پردازد. من وقتی می‌خواستم دانشگاه تهران بروم، فکر می‌کردم که می‌روم شیشه بشکنم، می‌روم که فریاد بزنم، می‌روم که در جنبش دانشجویی شرکت کنم. چون دانشجو برای من این نبود که برود علم بیاموزد، دانشجو یعنی کسی که دستش را مشت می‌کند و اعتراض می‌کند. یعنی همواره همگان را به نقد می‌کشاند، همواره مطالباتی از حکومت دارد. وقتی دهه 60 رفتم دانشگاه تهران، دیدم با تصورات من از زمین تا آسمان فرق می‌کرد. با یک فضای سرد و خاموش روبه‌رو شدم. با این همه دانشگاه تهران و فضاهای دانشجویی یکی از تاثیرگذارترین رویدادهای زندگی من بود. همیشه به همه می‌گویم تهران برای من از دانشگاه تهران شروع می‌شود هرچیز دیگری حول دانشگاه تهران می‌چرخد. 

- شما قبل از ورود به دانشگاه تهران، این خصیصه اعتراضی را داشتید؟

بله شدیدا داشتم و همین باعث مشکلاتی برایم شد. من خودم ذاتا آدم معترضی بودم، معترض و پرسشگر و منتقد بودم و همه این‌ها برایم دردسر ایجاد کرد. الان در میان‌سالی بسیار نرم‌خو و محافظه‌کار شدم ولی در جوانی هر حرکتی که می‌کردم اعتراض‌آمیز بود. فکر هم می‌کنم این طبیعی است. ویژگی نسل جوان همین است. منتهی چون نسل جوانی بودیم که درگیر با سیاست بود آن وقت اعتراض‌مان رنگ و بوی سیاسی پیدا می‌کرد. الان شما به عنوان جوان ممکن است اعتراضتان رنگ و بوی مدنی داشته باشد. مثلا شما ‌بخواهید به یک وضعیت اعتراض کنید روسری‌ات را عقب بکشی، این یک اعتراض مدنی است یا لباسی بپوشی که در جهت گفتمان ملسط حکومت نیست. ولی ما نسلی بودیم که چیزی به اسم اعتراض مدنی را درک نکرده بودیم و فقط اعتراض سیاسی را درک می‌کردیم.

- انگار هرچه جلوتر می‌رویم جنبش‌های دانشجویی‌مان دارد متفاوت می‌شود. در گذشته دانشجو واقعا معترض وضع موجود بود اما الان جنبش‌های دانشجویی کمتر شدند و دانشجو خیلی خودش را درگیر نمی‌کند؟

بله من خودم دوتا دانشجو داشته و دارم که الان اگر به من بگویند دانشگاه چه جور جایی است می‌گویم دانشگاه فقط برای آموزش است شاید یک دلیلش این است که من مادر شدم و وضعیت فرق کرده است و به بچه‌ام توصیه نمی‌کنم در دانشگاه دنبال سیاست باشد. دانشگاه جایی است که باید علم بیاموزی و مهیا شوی که وارد جامعه شوی و تولید کنی. هرچند این اتفاق هم در ایران اصلا نمی‌افتد ولی اگر قرار باشد یک دانشگاه ایده‌آل برای خودم ترسیم کنم، دانشگاهی است که علم‌آموزی در آن حرف اول را می‌زند.

- به کدام یک از شخصیت‌های داستان‌هایی که نوشتید بیشتر علاقه دارید؟

همه را دوست دارم اما شاید طاهره در داستان شب طاهره را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چون طاهره خیلی مظلوم است و رنج می‌کشد و نادیده گرفته می‌شود.

- عموما در داستان‌های‌تان شخصیت‌های داستان را شفاف معرفی نمی‌کنید؟

من به دلایلی نمی‌توانم شخصیت‌هایم را شفاف پرداخت کنم، چون در فضای سیاسی قلم می‌زنم و رمان سیاسی می‌نویسم. من باید مجوز از ارشاد بگیرم، من باید بعدا پاسخگو به نهادهای مختلف باشم، به همین دلیل من خیلی اوقات نمی‌توانم همه لایه‌های وجودی این آدم‌ها را از هم باز کنم. اگر من رمان سیاسی نمی‌نوشتم شاید این ابهام کمتر می‌شد. در جامعه ایران رمان سیاسی معاصر نوشتن  آن هم دهه 60 یا 70 که هنوز همان گفتمان بر جامعه حاکم است، سخت است. چطور می‌توانی شما بنویسی و مورد مواخذه قرار نگیری. بنابراین ناچاری که به کمک صنایع مختلف بدیعی و ادبی و به وسیله فرم، بازی کنی و خیلی چیزها را لاپوشانی کنی. مثلا فرمی که برای بازی آخر بانو انتخاب کردم صرفا به خاطر این بود که این کتاب مجوز بگیرد، چون سه سال مجوز نگرفته بود و همین بازی‌های فرمی را کردم تا توانستم مجوز بگیرم. یک نویسنده واقعا در ایران یک بندباز هم هست برای اینکه بتواند کتابش را به دست مخاطب برساند.

- نوشتن رمان‌های سیاسی کارتان را سخت نمی‌کند؟

چرا. باید خیلی جاها پاسخگو باشم. خیلی سخت است اما من چیز دیگری بلد نیستم چون عمیقا اعتقاد دارم انسان ایرانی که الان اینجا ایستاده انسانی‌ست که به واسطه حکومت‌هایش اینجا ایستاده است. این شرایط سیاسی ماست که ما را در این وضعیت نگه داشته است و اگر ما انتقادی داریم باید به شرایط سیاسی‌مان داشته باشیم. من فقط دهه 60 را می‌شناسم و به این دوره می‌پردازم. 

- روند داستان‌نویسی‌های چند دهه اخیر کشور را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

مثل همه جای جهان! ما دیگر قله نداریم و از اینکه قله نداریم خوشحالم. یعنی فرض کنید یک دوره جلال، یک دوره هدایت، یک دوره گلشیری قله بود اما الان قله نداریم. ما الان نویسندگانی داریم که قله نیستند ولی از جهان‌های گوناگون می‌نویسند. این فرآیند یک فضای دموکراتیک است. فضای غیردموتراتیک قله؛ قهرمان و اسطوره می‌پروراند. فضای ادبی ما به شدت دارد دموکراتیک می‌شود و این خیلی خوب است. دیگر کسی آن بالا نمی‌نشیند که مافوق نقد قرار بگیرد و هرچه هم می‌نویسد فکر کنیم دارد شاهکار می‌نویسد و یک عده نوچه هم داشته باشد. 

- شما منتقد ادبی هم هستید، چرا جامعه ما با نقد زیاد سروکار ندارد؟

ما از دوره مشروطیت با تفکر انتقادی آشنا شدیم ولی هنوز نهاد نقد در ایران شکل نگرفته چون تقریبا خاک ما مستعد پرورش چنین نهادی نیست. جامعه ما هنوز به شدت سنتی است. هنوز فرقه‌ها در این جامعه وجود دارد، هنوز رابطه‌ها پیر و مرادی است. در چنین مناسباتی نقد شکل نمی‌گیرد. در جامعه ادبی هم نقد اعتبار چندانی ندارد، کسی وقتش را برای نقد کتاب دیگری نمی‌گذارد ترجیح می‌دهد خودش نویسنده باشد، نقدها راهگشا نیستند. ما منتقد قابل اعتماد و باسواد نداریم، منتقدی که اشراف داشته باشد و مطلع باشد، جهان داستانی را بشناسد، تقریبا نداریم. برای همین نقد تقریبا بخش ضعیف جریان ادبیات داستانی ماست. اعتباری هم ندارد چون از لحاظ اقتصادی و اجتماعی نمی‌صرفد، یک نوع دشمن‌تراشی برای فرد محسوب می‌شود.

- وجود فضاهای تکراری در داستان‌نویسی یکی از مشکلات است، نظرتان چیست؟

تقریبا می‌شود گفت فضاهای تکراری همگانی و همیشگی است. یعنی شما به فضای دهه 40 هم نگاه کنید می‌بینید یک دفعه ادبیات روستایی شکل می‌گیرد و همه از آن می‌نویسند. اصطلاحا یک گفتمان ادبی شکل می‌گیرد و همه زیر چتر این گفتمان ادبی می‌آیند. این چیزی نیست که مختص امروز باشد ولی بعضی عوامل به آن کمک می‌کنند. مثلا فرض کنید یک مرتبه بحث بر سر این پیش می‌آید که رمان یعنی شهرنشینی بنابراین شما باید از شهر و مناسبات شهری بنویسید. یا خیانت می‌شود تم اصلی همه داستان‌ها، این‌ها به نظر من موقت است و خیلی‌ها هم که ادعا می‌کنند رمان یعنی شهرنشینی به نظرم به جریان ادبیات جهان احاطه ندارند. آدمی مثل فاکنر جایزه نوبل دارد ولی یک ولایتی‌نویس است. شما کتاب گوربه‌گور یا خشم هیاهو را نگاه کنید شهر جایی در این رمان‌ها ندارد. 

- شما در این سال‌ها چقدر تلاش کردید درگیر فضاهای تکراری نشوید و تنوع در فضاها را به کار ببرید؟

من یک جهان داستانی ویژه خودم می‌خواهم بسازم برای همین شهری را اختراع کردم به اسم گوران، تمام رمان‌های من جز «روز خرگوش» تماما در گوران می‌گذرند. من می‌خواهم جهان داستانی خودم را داشته باشم حتی بعضی از شخصیت‌هایم در رمان‌هایم تکرار می‌شوند. نویسنده محبوب من فاکنر هم همین کار را می‌کند. اولین اصل برای هر نویسنده‌ای این است که پیرو مد نباشد و از هر چه می‌شناسد بنویسد. من روستا را بیشتر می‌شناسم، زن را بیشتر می‌شناسم، سیاست را بیشتر می‌شناسم بنابراین از چیزی که می‌شناسم می‌نویسم، خواننده من خواست بخواند نخواست کسی مجبورش نکرده است. بازی آخر بانو 12 چاپ خورده، اما روز خرگوش که در تهران اتفاق می‌افتد 4 تا چاپ خورده است. این نشان می‌دهد به طور طبیعی من در آن زمینه موفق‌تر هستم. این را خواننده من هم در می‌یابد.