جمعه, 01 تیر 1397

هفته‌نامه شماره 516: 28 خرداد 1397

هیجان کامبیزی 

- احمدرضا تخشید

به گمانم اعصاب کامبیز زیادی به هم ریخته بود. چون مثل دفعه‌ی قبل نرسیده به میدان شهرداری مورد تهاجمش قرار گرفتم. با دو دست یقه‌ام را گرفت و کشید به سمت  خودش و در گوشم داد زد؛ مفسد اقتصادی اعدام باید گردد. بعد پشت سر هم تکرار کرد: مفسد اقتصادی! مفسد اقتصادی! بعد گفت: حیف که زورم بهت نمی رسه و‌گرنه یک هوک چپ و یک مشت از راست می‌زدم تو صورتت و با زانو می‌کوبیدم تو شکمت، شاید هم پایین‌تر. تا کاملا ناک‌اوت شوی. گفتم: خدا خر رو دید و شاخش نداد کامبیز‌جان. ولی حالا که هر‌چه دلت خواست گفتی، لااقل مشخص کن چه کار کرده‌ام که لایق این دری‌وری‌های توام؟ کامبیز گفت: دیگه می‌خواستی چه‌کار کنی. مردم دارند از گرسنگی می‌میرند؛ به نون شب محتاجن. نگاه کن چه‌طور فقر از سر روی مردم شهر و روستا می‌باره و... دیدم دست‌بردار نیست آمدم توی حرفش و گفتم: به گمانم زیادی تلویزیون نگاه می‌کنی و سخنرانی‌های هفتگی رو گوش می‌دهی. یک کم هم دیر از خواب بیدار شدی. عزیز من حالا دیگه اقتصادی نمونده که مفسد اقتصادی داشته باشه. کامبیز گفت: باز می‌خوای ربطش بدی به دولت قبل. گفتم: از این حرف‌ها گذشته و هر‌چی بوده، شده، ولی تو و امثال تو و تلویزیون و اینهایی که هر‌چند روز سخنرانی می‌کنند و برای ملت دل می‌سوزانند یک خورده دیر از خواب بیدار شدین. این مملکت همینه که می‌بینی. چهار روز دست این گروه، چهار روز دست یک گروهِ دیگره ولی به نظرم درست نیست تا زمانی که دست دوستان خودمان هست همه‌چیز رو گل و بلبل ببینم و وقتی دست دیگرانه اگر کار خوبی هم انجام بشه به چشم‌مون نیاد. چرا باید همیشه منافع مردم رو فدای منافع سیاسی و گروهی خودمون بکنیم؟ کامبیز گفت: باز تا من اومدم دو کلمه حرف بزنم تو میکروفون رو گرفتی و شروع کردی به سخنرانی. خدا من رو برای تو حفظ کنه، گفتم: انشاالله... تا خواستم چیزی بگویم باز پرید تو حرفم و گفت: آش اینقدر شور بود که خودتون هم مجبور به اعتراف شدین. سر‌مقاله این هفته نشریه‌تون رو خوندی؟ گفتم: بله، چطور مگه؟ گفت: دوستات هم قبول کردن که دوره اصلاح‌طلبی سر اومده. حالا به گمانم هم دارن برنامه می‌ریزن چطور می‌تونن نفس‌های آخرشون رو طولانی‌تر کنند. گفتم: من اصلاح‌طلب نیستم. من طرف‌دار خودم هستم. یک چیز هم بهت بگم به نظرم روحانی بی‌یار و یاور‌ترین رییس‌جمهور از ابتدای انقلاب تا حالاست. اصولگراها که از بزرگ تا کوچک بهش بد و بیراه می‌گن و چوب لای چرخش می‌گذارند. اصلاح‌طلب‌ها هم که خودت داری می‌بینی از همین حالا افتادن به فکر انتخابات بعدی و می‌خواهند بگن دولت روحانی ربطی به اون‌ها نداره. صدا‌و‌سیما هم که هر‌چه می‌تونه تخریبش می‌کنه. کامبیز گفت: حالا دیگه شروع کردی به روضه خواندن برای رییس‌جمهور. فقط به من بگو چی گیرت می‌آد از این حرف‌ها؟ گفتم: ببین کامبیز‌جان اول بهت گفتم من الان طرفدار خودم هستم دلم می‌خواد آسایش و آرامش داشته باشم. همه‌اش در حال جنگ و درگیری با این و اون نباشم. صبح که می‌رم در مغازه قیمت دیشب عوض نشده باشه و شکر خدا هنوز اونقدر کم‌حافظه نشدم که سال‌های 91 و 92 از یادم رفته باشند. تو یادت هست تورم چطور بیداد می‌کرد و هیشکی هم جوابگو نبود؟ کامبیز گفت: راستش را بخواهی بله یادمه. گفتم: من کاری ندارم که اون شرایط تقصیر کی بود. چون هر‌چی بود گذشت. ولی از یادآوری اون روزها تنم می‌لرزه. بنابراین از اون به بعد طرفدار کسی هستم که توی مملکت ثبات ایجاد کنه. حالا می‌خواهد روحانی باشه می‌خواد کس دیگه‌ای. الان هم به دولت اعتراض دارم که چرا دلار گرون شده یا سکه این همه رفته بالا و امیدوارم یکی جوابگو باشه. کامبیز پرید وسط حرفم و گفت: عجب غلطی کردم دو کلمه حرف زدم و اعتراض کردم. مثل این که تو این روزها دلت از همه پر‌درد‌تره و اجازه نداد چیزی بگویم و لابه‌لای ماشین‌ها گم شد.