یکشنبه, 27 آبان 1397

هفته‌نامه شماره 536:  21 آبان 1397

روایت زندگی معتادی که در خانه صدرزاده زندگی می‌کند

آدم معتاد که آرزو ندارد

- زهرا خواجویی‌نژاد 

ساعت حدود 10 صبح یکی از روزهای  اردیبهشت است، باد بهاری سر و صدایی به پا کرده و درختان را به رقص درآورده است، گرد و غبار چشمانم را اذیت می‌کند، قرارمان خیابان فردوسی، کنار خانه«صدرزاده» است، پشت تلفن می‌گوید«نزدیکم». توان منتظر ماندن را ندارم از گوشه‌ی دیوار بلوکی خراب شده وارد خانه می‌شوم. از آخرین باری که خانه صدرزاده را دیده‌ام، 10 سالی می‌گذشت، خیلی تغییر کرده واین حجم از تخریب و آوار برایم باور کردنی نبود. باغچه خانه خشک و بی‌روح است و به جز یک درخت پسته کهن سال و یک درخت انار که آخر حیاط پر از برگ است بقیه درخت‌ها خشک شده‌اند و به جای‌شان خار و خاشاک کل حیاط را گرفته است. روی درخت پسته یک شلوار و یک پیراهن افتاده است و نشان از آن دارد کسی اینجا زندگی می‌کند، از روی پله‌های شکسته بالا می‌روم کسی را نمی‌بینم، سکوت عجیبی به همراه بادی که می‌وزد هراس به دلم می‌اندازد. گوشیم زنگ می‌خورد، دوباره به دم در برمی‌گردم، بعد ازسلام و احوال‌پرسی به داخل خانه می‌آییم، می‌گوید؛«به واسطه رفت و آمدم این‌ها را می‌شناسم و با وجود من بهتر می‌توانند با شما ارتباط برقرار کنند.» به سمت انبار خانه صدرزاده می‌رویم؛ یک راهروی تاریک که سمت چپ انبار بزرگی قرار دارد؛ انباری که در گذشته مواد غذایی و آذوقه‌شان را در آن نگهداری می‌کردند، 7-8 غرفه با سقف‌هایی کوتاه در دوطرف که روی‌شان غرفه‌هایی دیگر قرار دارد. مردی که همراهم است با صدای بلند می‌گوید«جوااااااد، جواد کجایی؟» مرد ژولیده‌ای از توی یکی از غرفه‌ها می‌گوید اینجام، جلو می‌رویم.دو نفر با دیدن ما مثل برق از جای‌شان می‌پرند و یک بطری آب برمی‌دارند و می‌روند بیرون صورت‌شان را می‌شورند. علی‌رغم حجم بالای تخریب هنوز این خانه زیبایی خودش را از دست نداده است، حوض، حمام، اتاق‌های اندرونی، تالار، انبار و.... دلم می‌خواست ساعت‌ها توی این خانه قدم بزنم اما کمبود وقت اجازه نمی‌دهد، دوباره به انبار خانه برمی‌گردیم، مرد میانسال در غرفه کوچکش نشسته است اما مرد جوان جلو نمی‌آید و همان بیرون می‌نشیند. داخل انبار پر از زباله است و بوی نامطبوعی فضا را پر کرده آنقدر که ماندن را سخت می‌کند، مگس و حشرات در هوا می‌چرخند. در لابه‌لای زباله‌ها همه چیز پیدا می‌شود از کفش و لباس گرفته تا نایلون و بطری و اسباب‌بازی...

- چیزی برای باختن ندارم

خودش را جواد معرفی می‌کند؛ اصالتا تبریزی و حدود 6-7 ماه اینجا ساکن است. سرش پایین است و هر سوالی می‌پرسم با لهجه خاصش جواب می‌دهد. نه ابایی از عکس دارد و نه ابایی از چاپ نامش، معتقد است دیگر چیزی برای باختن ندارد. 

می‌پرسم چی شد از تبریز به اینجا اومدی؟ «سال‌ها پیش از تبریز برای کار به زاهدان و چابهار رفتم، اونجا کار می‌کردم، کارگر داشتم، واسه خودم زندگی داشتم. تا اینکه معتاد شدم، یک مقدار حال و روزگارم خراب شد. بعد اومدم سیرجون، آن زمان کار کناف بانک سپه جلوی بازار رو کار می‌کردم همین جا به مواد افتادم.» کمی مکث می‌کند و انگار می‌خواهد گذشته‌اش را به رخ بکشد می‌گوید:«سقف‌های بانک سپه کار من بوده، راه‌پله‌ها، اتاق‌ها زیرزمین همه رو من انجام دادم» چند سال داری؛« متولد سال 45 هستم». خوب موندی، در حالی که می‌خندد می‌گوید؛«روزگار خرابم کرد» خانواده هم داری؛«‌یک دختر دارم که بچه هم دارد الان ساکن تهران است، از خانمم به خاطر اعتیادم جدا شدم، بعد از آن دیگر هیچ‌وقت تهران و تبریز نرفتم» به چی اعتیاد داری؟ «من فقط هرویین می‌کشم». خرج موادت را از کجا میاری؟ با مکث جواب می‌دهد«‌اگر کاری باشه می‌کنم بالاخره به هر طریقی باشه خرج مواد را درمی‌آرم، اعتیاد یه چیزیه که لامصب قبل از خورد و خوراکت باید خرج موادتو در بیاری» چرا نمی‌ری خوابگاهی که واسه معتادان در نظر گرفتن بخوابی؟ «یک مدتی تو DIC میرزارضا بودم از آنجا اومدم بیرون چون سر و صدا زیاد می‌شد، می‌دیدی نصف‌شب یهو نمی‌خوابن، ساعت 3 شب داد و فریاد می‌کردن، شوخی‌های بیجا می‌کردن، اغلب‌شون هم جوون بودن با من نمی‌ساختن. اینجا راحت‌ترم، ساکته.» 

- سیرجان خیلی معتاد داره

به جز تو فرد دیگه‌ای هم اینجا زندگی میکنه؟ «نه کسی نیست فقط بعضی وقت‌ها چند نفر می‌آن یا خودم به بعضی از بچه‌ها می‌گم شب بیان پیشم، یا خودشون می‌آن بهم سر می‌زنن».

چطوری اینجا رو پیدا کردی؟ «اینجا رو یکی از بچه‌ها بهم نشون داد، خودشون قبلا اینجا زندگی می‌کردن، همون زمانی من اومدم اونا رفتن، یکی‌شون بچه لنگرود شمال بود مادرش فوت کرد و رفت».سیرجان خیلی معتاد داره؟ «بله! بیشتر از همه‌جا معتاد داره». دلیلش چیه؟« نمی‌دونم والا شاید چون مردماش زیاد همو دعوت می‌کنن، مثلا می‌گن فلانی امشب بیا بشینیم محفل کنیم، وقتی هم میری روزگارت سیاه می‌شه.» بقیه معتادها کجا می‌خوابن؟ «‌الان که هوا خوب شده بیشتر تو پارکا می‌خوابن» در بین معتادها خانم زیاد است؟«بله 10-15 خانم معتاد بین‌شون هست البته اونایی که همیشه می‌آن، وگرنه آمارشون بیشتر از ایناست».

- در مورد این خونه هیچی نمی‌دانم

هیچ اطلاعی از اینجا داری؟ «زیاد در موردش نمی‌دونم، ولی یکبار یک نفر با یک پیرمرد اومدن اینجا، پیرمرده کامل توضیح داد، مثلا می‌گفت یه بار رضاشاه اومد اینجا و یه شبم اینجا موند، و بعد از اینجا رفت جزیزه موریس» 

هیچ‌وقت فکر می‌کردی یک زمانی سرنوشتت به اینجا کشیده بشه؟«‌هیچ‌و‌قت فکر نمی‌کردم چون انسان همیشه زمانی سنش کمه فکرهای بزرگ بزرگ می‌کنه. دیدید بچه‌ها تا سن‌شون کمه می‌گن من می‌خوام خلبان بشم، دکتر بشم، اما هیچکی نمی‌گه که من می‌خوام معتاد بشم». کمی سکوت می‌کند؛ «‌منم خیلی آرزوها داشتم» چه آرزویی؟ سکوتی حکم‌فرما می‌شود انگار که به سال‌های دور سفر کرده باشد. 

اولین بار که مواد مصرف کردی با کی و کجا بود؟ «اولین بار که مواد مصرف کردم چابهار بودم، گرمازده شده بودم، بچه‌هایی که باهام بودن شیره مصرف می‌کردن، گفتن شیره بخور خوب میشی، اون روز خوردم دیدم عجب آدم را سرحال می‌کنه، یواش‌یواش رفتم سراغش و مصرفم زیاد شد، بعد که اومدم سیرجون درجه را بردم بالا و هرویین شروع کردم، ولی به بقیه مواد کاری ندارم». 

این همه آلودگی و زباله که اینجاست، اذیتت نمی‌کنه؟« اذیت که می‌شم، واسه همین به محض بیدار شدن زیاد اینجا نمی‌مونم. از خواب بیدار می‌شم می‌رم بیرون تو پارک و فقط شبا واسه خواب میام، چون اینجا جایی نیست که بشه بمونی» این همه آشغال را شما اینجا ریختی؟«نه‌بابا زمانی من اومدم اینجا، آشغالا خیلی بود شاید 5-6 برابر الان بود، یک مقدارش رو بردیم بیرون و آتش زدیم، و اینا موندن» برای دستشویی و حموم چکار می‌کنی؟«‌واسه دستشویی که میریم بیرون، یک مسجد نزدیک‌مونه، واسه حموم هم میریم مرکز DIC»

- وقتی ترک کردم می‌خوام به شهرم برگردم

تا به حال شده از طرف شهرداری یا نیروی انتظامی بیان اینجا و بهت گیر بدن؟« همین چند روز پیش بود که ماموران نیروی انتظامی ریختن اینجا، شب بود ومنم خواب بودم، یکی دو نفر رفته بودن صندوق صدقات دزیده بودن و اومده بودن اینجا، مامورا ریختن و گرفتنشون، یک دفعه مامورا منو دیدن و گفتن یکی هم اینجاست، گفتم من اصلا کاری به اینا ندارم، گفتن باید همراه ما بیای، ما را بردن آگاهی، بعد به قاضی گفتم داستان این بوده و من کاری نکردم، و بعد هم منو ول کردن».

بعد از اینکه ترک کردی می‌خوای چیکار کنی؟«‌برمی‌گردم شهر خودم، چون الان معتادم روم نمیشه برم، تمام بردارام مهندسن یا تو کار فرشن، واسه خودشون کسی هستن.» می‌پرسم تو این سال‌ها کسی از خانواده‌ات ازت خبر گرفته؟ «زمانی گوشی داشتم تماس می‌گرفتن و هر موقع پول لازم داشتم واسم می‌فرستادن ولی الان نه گوشی دارم و نه روم میشه بهشون زنگ بزنم. الان حدود یکساله ازشون خبر ندارم. از دخترم هم خبر ندارم.» خانمت چی؟سکوت می‌کند و دیگر هیچی نمی‌گوید، قطره‌های اشک از چشمش پایین می‌آید، بعد از مدتی می‌گوید؛«از اون هم خبر ندارم»

- آرزوی مرگ دارم

چه آرزویی داری؟ «چی بگم آدم معتاد که آرزو نداره». دوباره زیر لب آروم می‌گه « مرگ، هر روز هزاربار آرزوی مرگ می‌کنم، به قول معروف با عزراییل پاسور بازی می‌کنیم، یکبار هوا زدم تو رگم، شنیده بودم که هوا بزنی راحت می‌میری، ولی متاسفانه نمردم، بعد از دو روز بلند شدم دیدم دستم شده 50-60 کیلو، اصلا نمی‌تونستم بلند شم، اما هیچ طورم نشد. خواست خدا زنده بمونم». 

دوباره می‌گوید«تو سیرجون همه دور هم جمع می‌شن و به به و چه‌چه می‌کنن، رسم و رسوم خاصی دارن، مخصوص جوون‌ترها هم نیست، بزرگترها‌شون هم همین طوری هستن، می‌بینی زنگ می‌زنه و میگه حاج آقا بیا بشینیم محفل کنیم، 10-15 نفر تو یه باغ دور منقل نشستن» 

- من هیچوقت دست به دزدی نزدم

صبح‌ها چه ساعتی از خواب پا میشی؟« بستگی داره شب کی خوابیده باشم، گاهی زود بلند می‌شم گاهی دیر، اندازه‌ای که مصرف کنی دقیق 8 ساعت بعد خود به خود انگار یک نفر بیدارت می‌کنه که وقتش رسیده، از خواب بلند میشی». در طول روز چند بار مصرف می‌کنی؟ «سه بار، وقتی هم پول داشته باشی بیشتر، به اندازه پولی که داری مصرف می‌کنی». الان نرخ هرویین چقدر است؟«الان هر دونه‌اش 10 هزار تومن»، یه دونه یعنی چقدر؟ «اندازه نخود. این واسه یه بار مصرف‌ کافیه» بقیه هم که اینجا هستن هرویین می‌کشن؟ «اغلب هرویین می‌کشن، بعضیا هم شیشه می‌کشن، من از شیشه متنفرم، یک چیزه توهم‌زاهه، یارو می‌بینی سر بچه‌ی خودش را می‌بره فکر می‌کرده سر گوسفند بریده».

شده به خاطر خرج موادت دست به دزدی بزنی؟«اصلا!» گدایی چی؟ «شاید کرده باشم اما دزدی هرگز نکردم»روی دستت چی خالکوبی کردی؟ سریع آستین لباسشو میاره پایین که من نبینم بعد هم می‌گه؛« موقع سربازی می‌خواستم یه شعر بنویسم، خرابش کرد، بعد منم سوزوندمش»تا به حال اینجا چیزی قدیمی پیدا کردی؟«‌گاهی یه چیزایی پیدا می‌کنم، یه بار یه ساعت پیدا کردم رفتم دادم ساعت فروشی، ساعت‌سازه گفت به درد بخور نیست، گرفتش و 20 هزار تومن بهم داد.یبار هم یه کتاب قدیمی پیدا کردم که گاهی می‌خوندمش نوشته بود هرزمان مردم از مسجد و عبادت دست بردارن  امام زمان همون موقع ظهور می‌کنه، معلوم کتابه چی شد. گذاشته بودم بالا که بیام بقیه‌شو بخونم اما دیگه پیداش نکردم». 

وقت خداحافظی تا داخل کوچه همراهمان می‌آید. می‌گوید باز هم به من سر بزنید، دلم می‌گیرد از این همه غربت و تنهایی و بدبختی.می‌خواستیم به مناسبت روز جهانی میراث فرهنگی گزارشی از این خانه فراموش‌شده تهیه کنیم که نمی‌دانم چه شد به این سمت و سو رفتیم. کاش نهاد مسئولی پیدا شود و به آن‌ها کمک کند، نه اینکه از فردا بیایند آن‌ها را جمع کنند و مدتی در کمپ نگهداری و دوباره به حال خودشان رهای‌شان کنند، به هرحال معتادان هم حق زندگی دارند مثل همه....