یکشنبه, 02 آبان 1400

هفته‌نامه شماره ۶۷۴ | ۲۶ مهر ۱۴۰۰

چگونه برون‌سپاری شدم؟

 علی عیوضی‌زاده
سلام دخترم، خوبی؟
نوشته‌ای چند شب است که به خاطر دزدیده شدن کابل‌های برق، برق ندارید. گول نخور دختر جان! من شک ندارم دزدی کابل‌های برق کار شوهرمادرت و مادرت است تا تو و آن برادر الدنگت زودتر بخوابید که مزاحم نباشید. بی‌شرف چه فکرهای بکری به سرش می‌زند.
نوشته‌ای اداره برق گفته‌ بودجه ندارند و مردم باید خودشان کابل برق بخرند. پرسیده‌ای وقتی یکی دیگر دزدی کرده و دارد با پول دزدی حال می‌کند، چرا باید هزینه‌اش را مردم بدهند؟ بگذار برایت ماجرایی را تعریف کنم. وقتی آن مرتیکه شوهر مادرت، مادرت را از من دزدید و با او ازدواج کرد، همچنان هر ماه پدربزرگت، یعنی پدر مادرت می‌آمد در خانه من و شیربها می‌گرفت. هرچه می‌گفتم دخترت دیگر زن من نیست، می‌گفت من آن ازدواج را به رسمیت نمی‌شناسم و از نظر من همچنان تو شوهر دخترم هستی. می‌خواهم بگویم همیشه توی مملکت همین طور بوده، حالش را یکی دیگر می‌برد اما عوارضش را مردم پرداخت می‌کنند.
توی نامه‌ات نوشته‌ای که این برون‌سپاری که هی شهرداری می‌خواهد برای برخی کارکنان سازمان‌هایش اجرا کند، چیست؟ ببین دخترم! وقتی من مجرد بودم، تمام کارهای خانه را خودم انجام می‌دادم. یک روز تصمیم گرفتم ازدواج کنم تا کارهایم کمتر شود ولی اوضاع بدتر شد چون مادرت به «قابلمه به دست» وارد خانه‌ام شد اما ناگهان تبدیل شد به «کارت به دست». یعنی نه تنها هیچ کاری نمی‌کرد که هی با کارت بانکی‌ام می‌رفت خرید و خوشگذرانی. مادرت از بس هیچ‌کار نمی‌کرد من ناچار شدم به دنیا آوردن آن برادر الدنگت را هم برون‌سپاری کنم. من مجبور بودم دو برابر غذا بپزم، ظرف و لباس بشورم و گردگیری و جارو کنم و تازه کلی هزینه هم بدهم. در نتیجه کارها را هم برون‌سپاری کردم؛ یعنی رفتم یک نفر را استخدام کردم که حداقل کارهای خانه را انجام دهد تا من به کارهای بیرون خانه برسم اما هزینه‌هایم دو برابر شد. چون حالا هم باید هزینه‌های جاری مادرت را می‌پرداختم و هم حقوق کارگر خانه را. من کارگر فصلی بودم و درآمد پایدار نداشتم، بنابراین ناچار شدم اموال غیرمنقولم را بفروشم. مثلا پارکینگ را فروختم به همسایه. پشت‌بام را هم تراکم‌فروشی کردم به یک بساز و بفروش. دستشویی و حمام خانه را با بدهی‌هایم تهاتر کردم. حتا تمام لباس‌هایم را به مزایده گذاشتم و فقط لباس زیر داشتم اما اوضاع مالی‌ام روز به روز بدتر می‌شد تا این‌که یک روز مادرت کودتا کرد و من را برون‌سپاری کرد؛ یعنی از خانه پرتم کرد بیرون و رفت با شوهر مادرت ازدواج کرد.
بنابراین دخترم! یادت باشد یا هرگز ازدواج نکن یا اگر کردی، برون‌سپاری نکن.
قربان تو، پدر برون‌سپاری شده‌‌ی دیوانه‌ات!